معين : بي نظير ، تكرار نشدني
معين : بي نظير ، تكرار نشدني
معين : بي نظير ، تكرار نشدني
تو چشمات سواله ، یه عالم سوال ... نگاهت پر از آرزوهای کال
میدونم تو ذهنت چیا میگذره ... می بینی تو اما کی عاشقتره
می مونم کنارت درست مثل سایت ... از امروز تا هر روز تا اون بینهایت
نمی گیره هیچکس جای خاک پاتو ... نمیمیره این عشق قسم میخورم
تا روزی که قلبم هنوز میزنه ... تا وقتی که جونی توی این تنه
تو روزای خوب ، تو روزای بد ... همیشه باهاتم قسم میخورم
همیشه باهاتم ، قسم میخورم ... توی لحظه هاتم ، قسم میخورم
به بارون نم نم ، به دریا به کوه ... به این آفرینش ، به کشتی نوح
به ماه و ستاره ، به هفت آسمون ... به عشقم به عشقی تا مرز جنون
به لحظه ی دیدار ، قسم میخورم ... دوباره با تکرار ، قسم میخورم
به عهدی که بستیم ، قسم میخورم ... به هستم به هستیم ، قسم میخورم
تنها شدم و زندگی از تاب و تب افتاد ... هم پا نشدی ما نشدی ، مسئله ای نیست
من غرقه تو و منظره ی خوبه تو بودم ... درگیرِ تماشا نشدی ، مسئله ای نیست
عاشق که بشی ساده و خوبی ... زیباییه معصوم غروبی ، افتاده و خوبی
عاشق که بشی سمته عذابی ... کابوس رسیدن به سرابی ... بیداری و خوابی
اگه فاصله ، تاوان جنونه ، تقصیر دلم شد ... اینکه دل تو مال خودش بود کم مسئله ای نیست
عاشق نشدی تا منو با عشق ، بی وقفه بفهمی ... هم با تو پر از مسئله بودم، هم مسئله ای نیست
هر روز میروم به مسیری که دیدمت ... جایی که عاشقانه به جانم خریدمت
جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای ... اما برای اینکه بمانی نچیدمت
یادم نرفته است که چشمان خسته ام ... افتاده در نگاه تو بود و ندیدمت
یعنی ندیدم آمده باشی برای من ... اما به چشم آمده ها می کشیدمت
گر من خدات میشدم ای نازنین من ... این گونه با وقار نمی آفریدمت
حتی به جای این که بچینم تو ز خاک ... یک عمر عاشقانه فقط پروریدمت
دیوانه ام که با همه ی بی وفائیت ... سی سال می نوشتمت و می شنیدمت
آری برای اینکه بدانی چه میکشم ... هر روز می روم به مسیری که دیدمت
خود را به خدا بسپار ، وقتي كه دلت تنگ است ... وقتي كه صداقتها ، آلوده به نيرنگ است
خود را به خدا بسپار ، چون اوست كه بيرنگ است ... چون وادي عشق او ، دور از همه نيرنگ است
خود را به خدا بسپار ، آن لحظه كه تنهايي ... آن لحظه كه دل دارد از تو طلب ياري
خود را به خدا بسپار ، همراه سراسر اوست ... ديگر تو چه ميخواهي ، بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار ، آن لحظه كه گرياني ... آن لحظه كه از غمها ، بيتابي و حيراني
خود را به خدا بسپار ، چون اوست نوازشگر ... چون ناز تو ميخواهد ، او را زدرون بنگر
خود را به خدا بسپار ، وقتي كه تنت سرد است ... وقتي كه دل از دنيا ، آميخته درد است
من از عاشق شدن بي بوسه هاي يار ميترسم ... من از عشقي که باشد آخرش ديوار ميترسم
همين امروز با دل ميکنم عهدي که بعد از اين ... هم از دلدادگانِ کوچه و بازار ميترسم
تو هم مانند من يک لحظه عاشق شو تصور کن ... که از بودن درون قلب بي مقدار ميترسم
نميدانم کجاي مشق ها را خط خطي کردم ... که تا اين حد از اين شبهاي کور و تار ميترسم
تو از شرمي که در چشمان من پيداست ميفهمي ... که حتي از حروف واژه ي ديدار ميترسم
به پاکي نگاه عشق دارم اعتماد اما ... هر از گاهي هم از چشم خيانت بار ميترسم
نشاني نيست از فرهاد و شيرين،ليلي و مجنون ... من از اين عشق هاي بي کس و بي کار ميترسم
صدايت ميکنم شايد طلوع قلب من باشي ... مني که سالها از مردم بيدار ميترسم
من از عاشق شدن بي بوسه هاي يار ميترسم ... از عشقي که نگردد روز و شب تکرار ميترسم
قافيه هام - شماره 20 - بي تاب .... Bakia20-1394/01/24
وقتی بین من و چشمات ، دیگه هیچ فاصله ای نیست
دیگه از عالم و آدم ، به خدا هیچ گله ای نیست
چه بي تابم ، چه سرمستم ، تو را وقتي ببينم من ... چه خوشحالم هر آن دم كه ، كنار تو بشينم من
چه لبريزم ، چه سرشارم ، من از شوق ِوجود ِتو ... چه غمگينم ، چه بيمارم ، من از فكر ِنبود ِتو
چه بي حالم ، چه دلگيرم ، نباشي ، بي تو مي ميرم ... كه اين ديوان ِعشقم را ، من الهام از تو مي گيرم
چه سرحالم ، چه آرامم ، كه با تو حال ِمن خوب است ... نگاه ِگرم ِتو آخر ، چه بي اندازه محجوب است
چه دنياي قشنگي من ، با روياي تو مي سازم ... نباشد با تو هيچ دردي ، به روياي تو مي نازم
تو كه هستي، كنار من، در اين دنيا، چه غم دارم ؟ ... غمي باشد، ملالي نيست، كه من با تو، چه كم دارم؟
تو را حس ميكنم هر دم ، تو را هر لحظه ميبويم ... خدا را از وجود ِتو ، سپاس بي كران گويم
دوازدهم خرداد ماه ... فرشته كوچولو هفت ساله شد
فرشته کوچولو ... تولدت مبارک
برای فرشته ها دعا کنیم
قافيه هام - شماره 19 - حصار ............... Bakia19-1393/12/24
صــدايم ميكني ، آيم به سويت ... به سويت آمدم ، بگرفتي رويت
حصاري بين ِ ما بوده پديدار ... ولي پيچيده اينجا ، عطر و بويت
نگيري از من هيچ نام و نشاني ... شدم آواره و حيران به كويت
به عكسي دلخوشم ، آن هم دريغا! ... چه بايد كرد ز دست خلق و خويت
نباشي در ميان ، اما من اينجا ... پريشان ميشوم از عطر ِ مويت
همين كه در خيالم هستي هر دَم ... نترسم از تو و از هاي و هويت
صــدايم ميكني ، آيم به سويت ... كجا بايد كنم من جستجويت
صــدايم ميكني ، بشنو صدايم ... كه خوشبختي ِ تو بوده دعايم
گهي هستي ولي نيستي چه بسيار ... نپرســي در فراغت من كجايم
چه تاوان عجيبي دارد اين عشق ... كه در «حسرتْ گذشتن» شد سزايم
به خوابي دلخوشم ، آن هم دريغا ! ... بيا در خــواب من ، يا كه بيايم
نگيري از من اين حال و هوا را ... كه مــحتاج ِ تو ، بي چون و چرايم
گنهـــكارم! كه در فكر ِتو هستم ... گـرفـتار ِ تـو و چـوب خـدايم
هــزار بار توبه كردم و شكسـتم ... به امـيدي كه در فال ِ تو آيم
Bakia 19 - 1393/12/24
ﺭﻧﮓ ﺍﺷﮑﻢ ﺑﯽﺗﻮ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﺳﺮﻓﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﺎﺯﮔﯿﻬﺎ ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﺳﺖ ﭼﺸﻤﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ... ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻋﯿﻨﮑﻢ ﺗﻪ ﺍﺳﺘﮑﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻫﺮﭼﻪ ﻏﻢ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ... ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﭘﺸﺖ ﭘﻠﮑﻢ ﺑﺎﯾﮕﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﻮﻩ ﻃﺎﻗﺖ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻋﺸﻖ ﺁﺑﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮔﺎﻩ ﻣﺜﻞ ﺑﯿﮋﻥ ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﺑﻪ ﭼﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ... ﮔﺎﻩ ﺟﺴﻤﺖ ﻣﺜﻞ ﻋﯿﺴﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺟﻨﮕﺴﺖ ﺑﯿﻦ ﻋﻘﻞ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ... ﻧﻘﺶ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﭘﺎﺩﺭﻣﯿﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺧﺸﻦ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ... ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺷﺪﻩ ... ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﯼ ﺷﺎﻋﺮﺕ ﻗﻄﻌﺎ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ... ﻣﺮﺩﻧﺶ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﺷﮑﺶ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
مجنونم و خو کرده به هرگز نرسیدن ... با این همه سخت است دل از چون تو بریدن
از تو فقط آزردن و هي کوزه شکستن ... از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن
دل کفتر ماتم زده ای بود که با عشق ... کارش شده بی واهمه از بام پریدن
چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ، ... سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن
آن گونه دچارت شده یوسُف که خودش هم ... افتاده به عاشـق شدن و جامه دریدن
اعجاز تو مغرورترین ساحره ها را ... وادار نمودست به انگشت گزیدن
تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را ... واداشته ای باد صبا را بــه وزیدن
ای چادر گلدار پریشان شده در باد ... خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن
ﻧﮕﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﮕﺎﻫﺖ ، ا ﻟﮑﯽ ! ... مثلا" رﻓﺘﻪ ﺯ ﺳﺮ ، ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﺖ ، ﺍ ﻟﮑﯽ !
ﺑﻪ ﻣﻦ اصلا" ﭼﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ، ميآﯾﯽ ﯾﺎ ﻧﻪ ... مثلا" ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻝ ، ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ ، ﺍ ﻟﮑﯽ !
ﻫﺮﺷﺐ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﯽ ﺍﻭﻝ ﺷﺐ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ ... مثلا" ﻏﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ ، ﺍ ﻟﮑﯽ !
ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﯼ ﺗﻮ با ﺧﺒﺮﻧﺪ ... مثلا" ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﺍﻫﻞ ﺷﮑﺎﯾﺖ ، ﺍ ﻟﮑﯽ !
آﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺘﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ... مثلا" خون به جگر نيست برايت ، ﺍ ﻟﮑﯽ !
خنده هايم همه از عمق وجود ... مثلاً بغض ندارم ز وفايت ، ﺍ ﻟﮑﯽ !
دیريست که دلدار پیامی نفرستاد ... ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران ... پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
دوم اسفند ماه 
سيزدهمین سالگرد درگذشت بابا ( مختار کیا )
روحشان شاد ، ياد و خاطرشان گرامي
لحظه های ناب
"داشتنی ها و دوست داشتنی ها"
« آدمی به تنهایی نقشی نخواهد زد »
سپاسگزار عزیزانی باشیم که در لحظه های خوبمان نقش داشتند
حتی در لحظاتی هرچند کوچک
1393/11/12
من خریدار نگاه خسته ات هستم هنوز ... با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز
شمع ِ گرم لحظه هایم خاطرات سبز توست ... نازنین لیلای من ! پروانه ات هستم هنوز
ای چـــراغ روشن شبـــهای تار زندگی ... من صدای غربت کاشانه ات هستم هنوز
دستهایت بستر بی انتهای سادگی است ... خوب میدانی چرا دلداده ات هستم هنوز
با قدمهای صبورت عشق را اندازه کن ... من وفادار تو و پیمانه ات هستم هنوز
بارهــا گفتم مرا با عشق محرم کن دمی ... آشنای خنده ی رندانه ات هستم هنوز
در کلاس زندگی با من مدارا کــرده ای ... من گدای طاقت جانانه ات هستم هنوز
کاش آن روز جدایی دیــــر می آمد دمی ... من اسیر ماتم دزدانه ات هستم هنوز
شنیدم که دزدی زبل نیمه شب ... ربود از طویله خر مش رجب
رجب تا که شستش خبر دار شد ... جهان پیش چشمش شب تار شد
درون طویله دو زانو نشست ... زمین و زمان را دم فحش بست
یکی گفت تقصیر از آن توست ... که قفل طویله نبستی درست
یکی گفت گیرید معمار را ... بنا کرده کوتاه دیوار را
یکی گفت تقصیر از شحنه هاست ... که هر روز بر پا چنین صحنه هاست
یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر ... چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر
و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک ... مسلم که آن دزد می زد به چاک
شنیدم که با غیض مشدی رجب ... در آن بین می گفت : یاللعجب
که هر کس به نوعی ست در اشتباه !!! ... فقط دزد در این میان بی گناه !!!
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ ... ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ ... ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ! ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ... ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ... ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎ ﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ... ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ ... ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ ... ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ ... ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نه ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ ؟ ... ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟ ... ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ ... ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟ ... ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ ... ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ... ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ... ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ ... ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ ... ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ ... ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ ... ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!! ....
جمعه سوم بهمن ماه ، اولين سالگرد درگذشت
"عمه حدیقه" ( حاجيه خانم حديقه کیا )
قطعه 252 ردیف 109 شماره 29
روحشان شاد ، ياد و خاطرشان گرامي باد
با بدي نمي توان ، بدي را در ديگران از بين برد.
انسان هايي هستند که تا پاي جان مي روند تا به شهرت برسند.
عشق و محبت واقعي بين زن و شوهر ،يعني اين که ، من تو را که متفاوت هستي همچنان دوست دارم.
انسان سالم در جستجوي تفاوت است.
هيچ رابطه ي بد زناشويي ، با به دنيا آمدن کودک خوب نمي شود.
ازدواج داروي هيچ دردي نيست ، بخصوص درد تنهايي.
براي تصميم گيري در امر ازدواج گاه يک دقيقه ديدار از هزار دقيقه گفتار از راه دور مفيدتر است.
خودِ خودتان باشيد.
زماني که شما ديگران را بي رحمانه نردبان ترقي خود مي کنيد، در آينده از فرازِآن سقوط خواهيد کرد.
هر کس بهتر است و شايد بايد کارِخوب، درست و مناسبِ خود را بکند، اگر موجب شادي و رضايت ديگران شد چه بهتر ولي اگر نشد بايد همچنان کارِخود را انجام دهد.
قهر، بدترين نوع خشم است که چون موريانه ما را مي خورد.
گاه شوق مطالعه و علم، مکانيزمي براي فرار از زندگي است.
هيچ فرزندي قرار نيست دوستِ پدر و مادرِ خود باشد، برعکس پدرومادر بايد دوستِ فرزندِ خود باشند.
درد و دل را بايد پيش متخصص برد، نه دوست و خويشاوند.
به پدر و مادر و فرزند بايد توجه (بجا) کرد نه نابجا و بي جا.
برخي براي فرار از مسئوليت و انجام وظيفه، همواره به يادآوري و بيان مسائل و مشکلات و درد و رنج هاي گذشته مي پردازند.
با پذيرش وظيفه و مسئوليت، پدر و مادر مي شويم، نه با توليدمثل.
بيشتر افراد با شخصي ازدواج مي کنند که بدترين ويژگي هاي اخلاقي پدر و يا مادرشان را دارد.
پولدار بودن مهم نيست، بايد فقير نبود.
با فشار، ميل به آموختن در کودک به وجود نمي آيد.
ما گاهي صد واحد شادي را فداي يک واحد غم مي کنيم.
هيچ فردي قرار نيست همدرد ديگري باشد،بلکه بهتراست اگر مي تواند داروي ديگري باشد.
گاهي دامنه ي انتخاب، بين بد و بدتر است.
گناه مسموم يعني احساس قدرت درحالي که قدرتي نداريم.
انسان هاي تنها، از درون نيز تنها و خالي هستند.
من در صورتي بايد به شما کمک کنم که شما بخواهيد، وگرنه اين کمک نيست، تجاوز به حقوق شماست.
در اثر بيکاري، توجه فرد به رفتار، گفتار و ظاهرِ ديگران جلب مي شود.
هنگامي که نظر ديگران را در مورد ظاهر خود جويا مي شويم، قصد و هدف ما، شنيدن تعريف و ستايش از سوي آنهاست.
در برابر شنيدن نظر غلط ديگران نسبت به خود،به جاي درگيرشدن، کور، کر و لال بايد بود.
به بهانه ي بيان حقيقت و يا رک بودن،نمي توانيم به حريم و حقوق ديگران تجاوز و يا اظهارنظر و عقيده کرد.
برخي از افراد، گاه وقتي احساس مي کنند که در بالا نيستند، ديگري را به پايين مي کشند که همسطح باشند.
چشمي که مداوم براي دريافت کمک، به ديگران نگاه ميکند، عاقبت کور خواهد شد.
به خود، عشق داشته باشيد.
تمام سياستمداران دنيا گناهکارند ،مگر آنکه خلاف آن را ثابت کنند.
هميشه خواستن،توانستن نيست.خواستن آفريدن است
چشام بستست ولی فکرم ، یه عمره که نخوابیده ... مرورت می کنم هر بار ، بهم حس جنون میده
نفس میکشم و اشکام ، نشون میدن چقدر خستم ... نمیدونی چرا زنده ام ، نمیدونم چرا هستم
نمیخوام با یه دلشوره ، که افتاده توی جونم ... تو رو از اتفاقی که ، نیفتاده بترسونم
صبوری میکنم هر بار ، یه حسی تو دلم میگه ... دلت آروم گرفت آخر ، ولی پیش یکی دیگه
از امروز هر شبم گریست ، با یه حس عذاب آور
شب و روزام یکی میشن ، با این قرصای خواب آور
♫♫♫
نگفتی خسته ای از من ، نگفتی که داری میری ... فقط دیدم به جای من ، داری تصمیم می گیری
سپردی من رو دست کی ، به دیوارای این خونه ... من و این قرص خوابی که ، واسم لالایی میخونه
هنوز هرجای این خونه ، واسم خاطره می سازه ... نگاهم سمت چی باشه ، منو یاد تو نندازه
عمه حدیقه هم خداحافظی کرد و رفت.
خبر درگذشت عمه حدیقه ( حاجیه خانم حدیقه کیا ) هر کسی رو متاثر می کرد ، اولین احساس پس از شنیدن این خبر ، گریه ناخودآگاه و بغض گلوگیر بود و بعدش ، تیکه کلام هاش که توی ذهنم تداعی میشد.
فارغ از سن بالا و وجود بیماری که به هر کس این آمادگی رو میداد ، ولی خبر درگذشت عمه ، هر کسی رو آزار می داد ولی این تاثر و حضور زیبای وابستگان و آشنایان ، انرژی خاصی به خستگی و تالم ما می داد و در ما احساس غرور ایجاد می کرد.
عمه ساعت 5 بعدازظهر روز پنجشنبه 1392/11/03 فوت کرد ، خبرش دست به دست می گشت.
عمه چه خوشبخت بود که از آخر شب تا لحظه بدرقه اش همینجور براش مهمون میومد و زنگ در خونه رو میزدند. البته اونایی که از شهرستان میومدند زودتر میرسیدند : 9 شب – 11 شب – 2 نیمه شب – 4 نیمه شب – 6 صبح و تا 9 صبح ، حتی اتوبوس بهشت زهرا رو هم تا 9/30 نگه داشتیم تا چند نفری دیگه هم برسند.
اونهایی که مهمون نوازی های عمه ( و آقا جعفری ) رو یادگاری داشتند.
وای که عمه چقدر دوست و آشنا داشت و با اینکه گفته بودیم که از شهرستان نیایند و مراسمش رو اونجا برگزار خواهند کرد اما دلهای خیلی ها تاب نداشت و میخواستند مسافر عزیزشون را بدرقه کنند. عمه چقدر باید خوشبخت باشه که دوستدارانش ، بدهی های معوقه اشون رو به یاد دارند و شب و نصفه شب ، با اتوبوس و یا ماشین شخصی ، خودشون رو بهش میرسونند. حتی توی سن و سالی که همه انتظارش رو داشتند و اینکه ما انتظار این بازتاب رو نداشتیم.
عمه پیش از این ، یه سری عزیزان و تکیه گاهاشو از دست داده بود .
برادر ( مختار کیا 1380 ) ، همسر ( جعفر جعفری 1381 ) و خواهر ( صدیقه کیا 1387 )
ولی بقیه در حد خودشون تلاششون رو می کردند . هر چند تمام لحظه هاشو نمیتونستند پر کنند.
از تنها فرزندش ( رضا جعفری ) گرفته تا زن داداشش ( مامان ) ، تا خواهر زاده و برادرزاده ها ، برادرزاده های همسرش ، خلاصه از نسبت های دور تا نزدیک ، و همسایه های خوبش
نه جدیدا ً ، بلکه مهمون نوازی و خاطراتی که حتی به سی چهل سال قبل هم بر میگرده و همون آدما با همسر و فرزند و بعضاً با نوه هاشون ، مهر باطلی بر فراموشی محبتش زدند.
"عمه حدیقه" ، "خاله حدیقه" ، "زن عمو" ، "حدیقه خانم" ، "خانم کیا" ، "خانم جعفری" و البته "مادر" اسم های گوناگونی بود که عمه داشت.
مراسم خاکسپاری عمه روز جمعه 1392/11/04 از ساعت 10 صبح در بهشت زهرای تهران ( با حضور 120 نفر ) برگزار شد
( قطعه 252 ردیف 109 شماره 29 ) ( طبقه اول ) ( صدیقه کیا )
( قطعه 252 ردیف 109 شماره 29 ) ( طبقه دوم ) ( حدیقه کیا )
( قطعه 226 ردیف 13 شماره 31 ) ( مختار کیا )
و مراسم ختم آن ، روز یکشنبه 1392/11/06 از ساعت 10 الی 14 ( حدود 250 نفر ) در اسپه تکیه روستای نوسر برگزار شد ...
و مراسم هفت آن ، روز پنجشنبه 1392/11/10 از ساعت 10 الی 14 ( بصورت شخصي ، حدود 30 نفر ) با حضور در بهشت زهرا و صرف نهار در منزل برگزار شد ...
روحشان شاد
از كليه دوستان كه ابراز همدردي كردند تشكر ميكنم
و همچنين عمو مسعود آزاد كه مثل هميشه حضور فعال داشتند
روح اله اسماعیل پور :
خدا همه در گذشتگان رو رحمت کنه و ما رو عاقبت بخیر
من حدود دو ساعت زود تر رسیدم و رفتم سر خاک . آقای قبر کن تقریبا کارش تموم شده بود. شاید باورش سخت باشه حتی واسه خود من
حدود 20 دقیقه فقط داشتم به سنگ قبر نگاه میکردم و اون لبخند زیبای ننه صدیقه رو نگاه میکردم و تمام خاطرات کودکی تو ذهنم رژه میرفت... درست مثل امشب ،مثل الان .
خدایا چقدر بزرگی به بعضی ها چقدر دارایی میدی ،چقدر مهربونی، با اینکه رفتند ولی هنوز حتی عکسشون،لبخندشون و نگاهشون به آدم انرژی میده و دل آدم رو گرم میکنه .
نور به قبرشون بباره و آرامش ابدی نثارشون باشه . آمین
- غصه نخور ! آدمها به اندازه نيازشون ، آدمهارو دوست دارند . خب ! نياز آدمها هم كه يكسان نيست !
- ابرها به آسمان تكيه ميكنند ... درختها به زمين ... انسانها به مهرباني
- فاصله تان را با آدمها رعايت كنيد آدمها يك دفعه ترمز مي گيرند ، ميخوريد بهم ، اونوقت شما مقصريد
- علت بي خوابي ام را چگونه بگويم ... كه ياد تو از سقف اتاقم چكه مي كند
- در من آدم برفي ايي هست كه عاشق آفتاب شده و اين خلاصه همه داستانهاي جهان است
- شب است و در بدره كوچه هاي پر دردم ... فقير و خسته به دنبال تو مي گردم ... اسير ظلمتم رفيق كجا ماندي ... من به اعتبار تو فانوس نياوردم
زمستانت گرم ... فانوس دلت را روشن بگذار ... تا فرشته ها راه گرما را پيدا كننديلدايت پر مهر ... فانوس دلت را روشن بگذار ... تا فرشته ها راه پاكي را گم نكنند
ميتوان باهم بود ، بي هراس ازهمه ي فاصله ها
ميتوان دلخوش كرد ، به صداي تپش ثانيه ها
اي صميمي اي خوب! باشماهست دلم ، باوجود همه ي فاصله ها
تاوان
منو جون پناه خودت کن برو ... بذار پای این آرزوم وایستم
به هرکی بهم گفت ازت رد شده ... قسم میخورم من خودم خواستم
منو جون پناه خودت کن برو ... من از زخم هایی که خوردم پرم
تو باید از این پله بالا بری ... تو بالا نری من زمین میخورم
درست لحظه ای که تو باید بری ... اسیر یه احساس مبهم شدیم
ببین بعد یک عمر پرپر زدن ... چه جای بدی عاشق هم شدیم
برای تو مردن شده آرزوم ... یه حقی که من دارم از زندگیم
نگاه کن تو این برزخ لعنتی ... چه مرگی طلب کارم از زندگی
به هرجا رسیدم به عشق تو بود ... کنار تو هرچی بگی داشتم
ببین پای تاوان عشقم به تو ... عجب حسرتی تو دلم کاشتم
اگه فکر احساسمونی برو ... اگه عاشق هردومونی برو
تو این نقطه از زندگی مرگ هم ... نمیتونه از من بگیره تورو
تركم نكن
آیندمون آینده ای روشن ... حرف جدایی رو نزن با من
فردای خوبی پیش رومونه ... دنیا به رفتار تو مدیونه
حالا که خوبیت عاشقم کرده ... این عاشقه دور تو میگرده
از هرکس و هرچیز بهتر باش ... با من از این هم مهربون تر باش
تركم نكن ، من بی تو بیمارم ... دیونه وار دوست دارم ... من پیشتم، تنهات نمیذارم
♫♫♫
تا با منی هیچکی نمی تونه ... قلب تورو از غم به لرزونه
تا با منی پشت سرت کوهه ... روزای تو بی درد و اندوهه
هرچی که تو دستامه می بخشم ... دنیای من شعرامه می بخشم
می بخشم از عمرم به تو حتی ... وقتی نباشی میرم از دنیا
- حسرت
- سوغاتي
- طاقت
- تكيه بر باد
- عروسك جون
- نمون اينجا برو
- گذشته
- دوستت داشتم
- فقط خودم فقط خودت
- دشت جنون
- تصور نبودنت
- به سلامت
شریعت و طریقت و حقیقت
تبه گردد سراسر مغز بادام ... گرش از پوست بیرون آوری خام
ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست ... اگر مغزش بر آری بر کنی پوست
شریعت پوست، مغز آمد حقیقت ... میان این و آن باشد طریقت
خلل در راه سالک نقص مغز است ... چو مغزش پخته شد بیپوست نغز است
چو عارف با یقین خویش پیوست ... رسیده گشت مغز و پوست بشکست
وجودش اندر این عالم نپاید ... برون رفت و دگر هرگز نیاید
گلشن راز : شيخ محمود شبستري
یك پرستار استرالیایی بزرگترین حسرت های آدم های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت مشترک رو که بین بیشتر آدم ها مشترک بوده رو اينجور عنوان کرده :
حسرت اول : کاش جراتش رو داشتم اون جوری زندگی می کردم که می خواستم نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتند .
حسرت دوم : کاش این قدر سخت کار نمیکردم .
حسرت سوم : کاش شجاعتش رو داشتم که احساساتم رو به صدای بلند بگم .
حسرت چهارم : کاش رابطه ام را با دوستام حفظ می کردم .
حسرت پنجم : کاش شادتر می بودم .
الهي خورشيد رهايت نكند ... غم صدايت نكند ... ظلمت شام سياهت نكند
و تو را از دل آنكس كه دلت در تن اوست حضرت دوست جدايت نكند
نوزدهم مهر ماه تولد مامان بود . مادري كه پا به مرز شصت سالگي گذاشت.
مادري كه در دوازده سال غياب پدر ، غصهي لحظه به لحظهي فرزنداشو ، تنهايي خورد.
باهاشون خنديد ! با شادي هاشون
باهاشون گريه كرد ! با غصه هاشون
مادري كه لحظه هاشو با نماز و دعا و تسبيح براي بچه هاش به سر ميكرد.
مادري كه گاهي از غم ما مي شكست و گاهي به افتخار ما مي ايستاد .
مادري كه امتحان سختي رو سپري مي كرد .
مادري كه به جرات بگم يك تنه گام بر ميداشت .
مادري كه همه گونه زحمات براي بچه هاش كشيد تا لبخند رضايت رو ببينه.
مادري كه عشق و علاقه اش ، سعي و تلاشش ، قرارداد و امضا نداره ، شرط و شروط نداره ، اما و اگر نداره
مادري كه عليرغم خستگي جسماني و خستگي روحي ، بيشتر از همه ما انرژي صرف ميكنه
مادري كه تنهايي ايستاد ، به شوق بچه ها ايستاد
چون مادر ، مدرك تحصيلي نداره ، مشغوليت كامپيوتر و موبايل نداره ،
دغدغه فوتبال و اينترنت و تلويزيون و دوستاشو نداره ، حرص مال دنيا رو نداره
چون مادر هيچي نداره ، هيچي نداره جز
عشق ، محبت و آرزوي خوشبختي بچه هاش .... والسلام
از همهي ما فقيرتر .... ولي .... از همهي ما داراتر
براي سلامتيش ، براي خوشبختيش ، براي آرزوهاش كه آرزويي جز آرزوي ما نيست ... صميمانه دعا ميكنم
هوا گرفته بود . باران مي باريد ... كودكي آهسته گفت : خدايا گريه نكن درست ميشه
آري ! من هم خيانت كردم ... آنقدر كه با يادت بودم با خودت نبوده ام !
پاييزي را دوست دارم كه بارانش فقط براي شستن غم هايت باشد.
امتحان آيين نامه داشتم . سرهنگ پرسيد دور زدن كجا ممنوعه ؟ گفتم تو عالم رفاقت ... لبخند زد و گفت پياده شو ... قبولي !
مرداب به رود گفت چه كردي كه زلالي ؟ گفت :گذشتم
هوايي ميشم همون روزا كه ميبينم هوامو داري
فقط غروب جمعه نيست كه دلگير است
دلت كه گير كسي باشد، دل گير است !!!
گاهي كسي را دوست داريم ، اما او نمي فهمد ... گاهي كسي ما را دوست دارد اما ما نمي فهميم
خلاصه يه مشت نفهم دور هم جمع شديم !!!
خماري نبودنت را ميكشم اما تن به نئشگي با ديگران نميدهم
اي نشسته در خيال من فراموشم نكن ... با فراموشي و تنهايي هم آغوشم مكن
زندگاني ميكنم چون شعله با خود سوختن ....زنده ام با سوز و ساز خويش خاموشم مكن
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد ... داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد ... گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم ... ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باختهي ديوانه رويي بوديم ... بسته سلسلهي سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت ... سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت ... يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او ... داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او ... شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
ادامه در ادامه مطلب
چيزی بگو ، اما نگو از مرگ ياد و خاطره