قافيه هام - شماره 19 - حصار ............... Bakia19-1393/12/24

 

صــدايم ميكني ، آيم به سويت ... به سويت آمدم ، بگرفتي رويت

 

حصاري بين ِ ما بوده پديدار ... ولي پيچيده اينجا ، عطر و بويت

 

نگيري از من هيچ نام و نشاني ... شدم آواره و حيران به كويت

 

به عكسي دلخوشم ، آن هم دريغا! ... چه بايد كرد ز دست خلق و خويت

 

نباشي در ميان ، اما من اينجا ... پريشان مي‌شوم از عطر ِ مويت

 

همين كه در خيالم هستي هر دَم  ... نترسم از تو و از هاي و هويت

 

صــدايم ميكني ، آيم به سويت ... كجا بايد كنم من جستجويت


 

صــدايم ميكني ، بشنو صدايم  ... كه خوشبختي ِ تو بوده دعايم

 

گهي هستي ولي نيستي چه بسيار  ...  نپرســي در فراغت من كجايم

 

چه تاوان عجيبي دارد اين عشق ... كه در «حسرتْ گذشتن» شد سزايم

 

به خوابي دلخوشم ، آن هم دريغا ! ... بيا در خــواب من ، يا كه بيايم

 

نگيري از من اين حال و هوا را ...  كه مــحتاج ِ تو ، بي چون و چرايم

 

گنهـــكارم! كه در فكر ِتو هستم  ... گـرفـتار ِ تـو و چـوب خـدايم

 

 هــزار بار توبه كردم و شكسـتم ... به امـيدي كه در فال ِ تو آيم

 

Bakia 19 - 1393/12/24

 

PDF