هیچ چی نشدیم

ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه!
– قره قوروت هم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم!
– موبایل هم نشدیم، روزی هزار بار نگامون کنند!
– پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن!
– آهنگ هم نشدیم، دو نفر بهمون گوش کنن!
– مانیتور هم نشدیم ازمون چشم برندارن!
– کلاه هم نشدیم حداقل باعث سرگرمی ملّت باشیم!
– ته دیگ هم نشدیم که واسطه رسیدن بهمون کلی صبر و سعی و تلاش کنن!
– کیبورد هم نشدیم ملّت به بهانه تایپ یه دستی به سر و کله مون بکشن!
– صندلی هم نشدیم چهار نفر بهمون تکیه کنن!
– بز هم نشدیم یه علفی ... چیزی به دهنمون شیرین بیاد!
– آفساید که خوبه یه خطای ساده هم نشدیم قدر یه کارت زرد ازمون حساب ببرن
– لواشکم نشدیم که یکی برامون ضعف کنه…
– زومبه هم نشدیم حداقل سگارو نگرانمون باشه…
– تام و جری هم نشدیم زندگی مون سرتاسر هیجان باشه
– نون هم نشدیم یکی از روی زمین ورداره بوسمون کنه
– ای کی یو سان هم نشدیم آب دهن بمالیم کف کلمون، همه چی حل شه!
– چاقو هم نشدیم تا حداقل اینجوری بتونیم تو دل کسی بریم
– فلش مموری هم نشدیم حافظه مون زیاد باشه
– گوشواره هم نشدیم آویزون ملت شیم
– کتابم نشدیم حداقل دوست مهربان بشیم
– مارک آنتونی هم نشدیم جنیفر لوپز رو طلاق بدیم
– ای خدا … بامزی هم نشدیم بچه ها عکسمون رو بچسبونن روی کتاب و دفترشون
– توپ فوتبالم نشدیم ۲۲ نفر به خاطرمون خودکشی کنن
– بوم نقاشی هم نشدیم یکی بیاد رومون ۴ تا درخت و ۲ تا دونه پرنده بکشه، قیمتی بشیم واسه خریدن مون سر و دست بشکونن
– گلدونم نشدیم یکی یه گل بهمون بده
– کبری هم نشدیم تصمیم هامون رو تو کتاب ها بنویسن
– کوزت هم نشدیم آخرش خوشبخت شیم
– دریاچه ارومیه هم نشدیم دورمون حلقه انسانی تشکیل بدند

گاهی لبخند

وقتی " سگ " می شیم هیشکی دوستمون نداره !
ولی وقتی " خر " می شیم همه عاشقمون می شن !

از دانشگاه اومدم خونه ، می بینم مامانم داره نماز میخونه
بعد یهو بلند گفت : الله و اکبـــــر،
سی ثانیه بعد بلند تر گفت : الله و اکبـــــر ،
نمازش که تموم شد، گفت : مگه بهت نمیگم زیر غذا رو کم کن
منو میگی !

وقتی معلم برای درس پرسیدن اسم بالایی یا پایینیمون رو میخوند، حس معجزه بهمون دست میداد.


با کلی شوق و ذوق رفتم خونه، میگم پدر جان استادمون گفت بین همه ی کلاس ها، من بالاترین نمره رو گرفتم. میگه: ببین دیگه بقیه چقدر خنگن..

 

ادامه نوشته

من طلاق می‌خواستم

ارزشش را دارد ... يك بار بخوانيد :
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را ...
ادامه نوشته

داستانهای کوتاه

  1. قحطی
  2. رنجش
  3. خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟
  4. سه پیشنهاد
  5. زندگی همچون یک بازی
  6. مجنون
 
اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطر دارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟ اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت...
خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم.
هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش!
قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق!
 
ادامه نوشته

داستانهای کوتاه 87-76

  • داستان کوتاه87-عشق و دیوانگی
  • داستان کوناه86- لباس های کثیف زن همسایه!
  • داستان کوتاه85 - پنج داستان کوتاه
  • داستان کوتاه 84-دروغ مادر
  • داستان کوتاه 83-شاعر و فرشته
  • داستان کوتاه 82-چه عشق قشنگي!!!
  • داستان کوتاه 81-جوجه تیغی ها
  • داستان کوتاه 80-راز زیبایی
  • داستان کوتاه 79-طلاق
  • داستان کوتاه 78-پیرمرد عزیز
  • داستان کوتاه 77-مانعى در مسير
  • داستان کوتاه 76- انعام
ادامه نوشته

داستان کوتاه64 الی 75

  • داستان کوتاه 75- بهشت فروش
  • داستان کوتاه 74- پیرمرد و شیوانا
  • داستان کوتاه 73- خردل
  • داستان کوتاه 72- مداد
  • داستان کوتاه 71- دنیای مجازی
  • داستان کوتاه 70 - بودا و زن هرزه
  • داستان کوتاه ۶۹ - راز خوشبختی زندگی مشترک
  • داستان کوتاه ۶۸ - تست هوش اوبامایی - چاوزی
  • داستان کوتاه ۶۷ - مدیر مهندس
  • داستان کوتاه ۶۶ - ساده ترین جواب ها
  • داستان کوتاه ۶۵ - چای سبز
  • داستان کوتاه ۶۴ - آرزوها
ادامه نوشته

10 نکته

4 ...............معرفی خوذ

زني از خيابان رد ميشد و مردي در هنگام عبور به وي برخورد كرد.

زن عصباني شد و شروع كرد به داد و بيداد و كمي فحاشي و ... كه مگه كور هستي.

زن از سكوت مرد به ستوه آمد و راه خويش را گرفت و رفت كه ناگهان آن مرد صدايش كرد و گفت : راستي من هم "داستايوفسكي" هستم.

زن بهت زده شد بود و با  با ناراحتي گفت : اوه آقاي داستايوفسكي مرا ببخشيد من شما را نشناختم من كتابهاي شما را بسيار دوست ميدارم

.داستايوفسكي گفت مهم نيست منظوري نداشتم شما خودتون رو معرفي كرديد . گفتم دور از ادب است و بد خواهد بود اگر من هم خودم را معرفي نكنم. ..........

ادامه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

Three things

همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
و
همیشه  شریک غم  کسی  باش ، نه دلیل غم  او
 

 Three things in life that are never certain ...   سه چیز در زندگی پایدار نیستند
 
 Dreams ...  رویاها
 Success...  موفقیت ها
 Fortune ...  شانس

 Three things in life that, once gone, never come back
  سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
 
 Time ...   زمان
 Words ...   گفتار
 Opportunity ...   موقعیت 

 Three things that destroy us ...   سه چیز ما  را نابود می کنند
 
  Arrogance ...  تکبر
  Greed...  زیاده طلبی
 Anger...  عصبانیت 
 Three things that humans make ...  سه چیز انسانها را می سازند
 
 Hard Work... کار سخت
 Sincerity... صمیمیت
  Commitment... تعهد 

 Three things in life that are most valuable ...   سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
 
 Love...  عشق
 Self-Confidence...  اعتماد به نفس
 Friends ...   دوستان 

 Three things in life that may never be lost...   سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
 
  Peace ...  آرامش
  Hope ...  امید
  Honesty ...  صداقت 

  
 Happiness in our lives has three primary principles ..خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
 
 Experience Yesterday ...   تجربه از دیروز
 Use Today ...   استفاده از امروز
 Hope Tomorrow ...  امید به فردا 

Ruin our lives is the three principles ...   تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
 
 Regret Yesterday ...   حسرت دیروز
 Waste Today ...   اتلاف امروز
 Fear of Tomorrow  ...   ترس از فردا

داستان کوتاه 52 الی 63

  • داستان کوتاه 6۳ - چاله
  • داستان کوتاه 62 - کانون شادی
  • داستان کوتاه ۶۱ -  گفتگویی بین بچه شتر و مادرش! ...
  • داستان کوتاه ۶۰ - دوست و دشمن
  • داستان کوتاه ۵۹ - قهوه نمکی
  • داستان کوتاه ۵۸ - ماجرای خر و زنبور
  • داستان کوتاه ۵۷ - شفای پادشاه
  • داستان کوتاه ۵۶ - لنگه کفش
  • داستان کوتاه ۵۵ - پري خانم بايگان شرکت
  • داستان کوتاه ۵۴- لاک پشت ها
  • داستان کوتاه ۵۳ - یک زن نجیب و شریف
  • داستان کوتاه ۵۲ - معرفت (شیوانا )
ادامه نوشته

داستان کوتاه 45 الی 51

داستان کوتاه ۴۵ - عشق واقعی
داستان کوتاه ۴۶ - رفاقت
داستان کوتاه ۴۷ - منطق و قانون
داستان کوتاه ۴۸ - باور غلط (گربه ای در معبد )
داستان کوتاه ۴۹ - داستان وافعی
داستان کوتاه ۵۰ - خجالت
داستان کوتاه ۵۱ - والدین

 

ادامه نوشته

داستان کوتاه 34 الی 44

  • داستان کوتاه ۳۴- کفشهای قرمز                    ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۳۵- درخشش کاذب                   ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۳۶- پرستو و مار                   ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۳۷ - شیطان ونمازگزار
  • داستان کوتاه ۳۸ - قوت قلب                                                    ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۳۹ - گردن بند مرواريد                                          ارسالی از رحمت محمدی
  • داستان کوتاه ۴۰ - ما حيوانات را خيلي‌ دوست داریم
  • داستان کوتاه ۴۱ - اين خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند          ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۴۲ - یه خبر بد                                                   ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۴۳ - فرق بین ایرانی ها و آمریکایی ها                    ارسالی از روجا
  • داستان کوتاه ۴۴ - ترم های دانشگاهی                  ارسالی از روجا
ادامه نوشته

داستان کوتاه 13 الی 33

  • کوتاه ۳۳ - موزو انشا : عزدواج!
  • کوتاه ۳۲- دیوار
  • کوتاه ۳۱ - ویلون‌نوازی در مترو
  • کوتاه ۳۰ - شوهر نمونه
  • کوتاه 29 - گرمابخش قلب يک نفر شويد  
  • کوتاه ۲۸- بهار عمر
  • کوتاه ۲۷ - فرق بهشت و جهنم    
  • کوتاه ۲۶ - کانديداي شعر برگزيده سال 2005
  • کوتاه 25 - عمو سبزی فروش
  • کوتاه ۲۴ - معجزه
  • کوتاه23- نامه ايي به خدا
  • کوتاه ۲۲ - ازدواج، يعني همين!
  • کوتاه ۲۱ - آنکه شنيد ، آنکه نشنيد.....
  • کوتاه ۲۰ - یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.
  • کوتاه ۱۹- اي كاش من هم يك همچو برادري...... .!
  • کوتاه ۱۸- سنگهاي زندگي!
  • کوتاه ۱۷- تولد نوزاد
  • کوتاه ۱۶- تصویر پشت ماشین
  • کوتاه ۱۵- نجات یافته کشتی
  • کوتاه ۱۴- ترفند پولدار شدن يك خانم !
  • کوتاه ۱۳ - توله هاي فروشي!
ادامه نوشته

داستان کوتاه یک الی 12

  • داستان کوتاه 1- دانشگاه کپنهاگ                            (ارسالی از  ngr.safa   )
  • داستان کوتاه ۲ - چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید : ارسالی از Ngr.safa  
  • داستان کوتاه ۳ - «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» ارسالی از ngr.Safa
  • داستان کوتاه 4 - فرشته                                               ارسالی از نگار
  • داستان کوتاه ۵- کز اندک تو جهان شود پر                        ارسالی از  نگار
  • داستان کوتاه ۶ - یکی از دوستان تعریف میکرد ...
  • داستان کوتاه ۷ - چرا ما همدیگر رادوست نداریم ؟
  • داستان کوتاه ۸- توکل بر خدا ( کوهنورد )
  • داستان کوتاه ۹- از بستگان خدا                                       ارسالی از جواد علیپور
  • داستان کوتاه ۱۰- مرد کور                                               ارسالی از جواد علیپور
  • داستان کوتاه ۱۱- مادر مهربان                                         ارسالی از جواد علیپور
  • داستان کوتاه ۱۲- اشتباه فرشتگان                                   ارسالی از جواد علیپور
ادامه نوشته