باز باران، با ترانه ... ميخورد بر بام خانه ...
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ ... آن دل ديوانه ات کو؟ ... روزهاي کودکي کو؟ ... فصل خوب سادگي کو؟
يادت آيد روز باران ... گردش يک روز ديرين؟ ... پس چه شد ديگر ، کجا رفت؟ ... خاطرات خوب و رنگين
در پس آن کوي بن بست ... در دل تو ، آرزو هست؟
کودک خوشحال ديروز ... غرق در غمهاي امروز ... ياد باران رفته از ياد ... آرزوها رفته بر باد
باز باران ، باز باران ... ميخورد بر بام خانه ... بي ترانه ، بي بهانه ... شايدم گم کرده خانه

به سلامتي اوني که وقتي بوديم باهامون حال کرد ، اگه نبوديم ازمون ياد کرد ! ...اوني که اگه بوديم دعامون کرد ، اگه نبوديم آرزومون کرد ! ...اوني که وقتي بوديم خنديد ، اوني که وقتي نبوديم ناليد !  ...سلامتي اوني که هرچند دلخور بود ولي واسه دلخوشي ما خنديد

بنويسيد به ديوار سکوت ، عشق سرمايه هر انسان است. ...بنشانيد به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شيطان است. ...و بدانيد که فردا دير است. و اگر غصه بيايد امروز، تا هميشه دلتان درگير است. ...پس بسازيد رهي را که کنون ، تا ابد سوي صداقت برود ، ...و بکاريد به هر خانه گلي ، که فقط بوي محبت بدهد

پرواز در هواي خيال تو ديدني ست , حرفي بزن که موج صدايت شنيدني ست
شعر زلال جوشش احساسهاي من , از موج دلنشين کلام تو چيدني است
يک قطره عشق کنج دلم گرفته است , اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدني ست
من در فضاي خلوت تو خيمه ميزنم , طعم صداي خلوت پاکت چشيدني ست

دل به دلم كه ندادي ، پا به پايم كه نيامدي ، دست در دستم كه نذاشتي ، سر به سرم نذار كه قولش را به بيابان داده ام.

رفيق ! اگه بين ما چيز بهم خورده ، فقط استكان بوده ، اون هم به سلامتيت.

عاشق شدم من در زندگاني ... بر جان زد آتش عشق نهاني
جانم از اين عشق بر لب رسيده ... اشک نيازم بر رخ چکيده
يک سو غم او يک سو دل من در تار مويي ... در اين ميانه دل ميکشاند ما را به سويي
زين عشق سوزان بي عقل و هوشم ... ميسوزم از عشق اما خموشم
اي گرمي جان هر جا که بودي بي ما نبودي ... هر جا که رفتي من با تو بودم تنها نبودي

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي‌دريد ... وقتي ابد چشم تورا پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان‌ها مي‌كشيد ... وقتي عطش طعم تورا با اشك‌هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي ... چيزي نمي‌دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن . دنيا همان يك لحظه بود .. آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد ... آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو نه عاشقي و نه دلي ... چيزي نمي‌دانم از اين ديوانگي و عاقلي