جاودانه اي به نام مادر

نوزدهم مهر ماه تولد مامان بود . مادري كه پا به مرز شصت سالگي گذاشت.


مادري كه در دوازده سال غياب پدر ، غصه‌ي لحظه به لحظه‌ي فرزنداشو ، تنهايي خورد.

باهاشون خنديد ! با شادي هاشون

باهاشون گريه كرد ! با غصه هاشون 

مادري كه لحظه هاشو با نماز و دعا و تسبيح براي بچه هاش به سر ميكرد.

مادري كه گاهي از غم ما مي شكست و گاهي به افتخار ما مي ايستاد .

مادري كه امتحان سختي رو سپري مي كرد .

مادري كه به جرات بگم يك تنه گام بر ميداشت .

مادري كه همه گونه زحمات براي بچه هاش كشيد تا لبخند رضايت رو ببينه.

مادري كه عشق و علاقه اش ، سعي و تلاشش ، قرارداد و امضا نداره ، شرط و شروط نداره ، اما و اگر نداره

مادري كه عليرغم خستگي جسماني و خستگي روحي ، بيشتر از همه ما انرژي صرف مي‌كنه

مادري كه تنهايي ايستاد ، به شوق بچه ها ايستاد

چون مادر ، مدرك تحصيلي نداره ، مشغوليت كامپيوتر و موبايل نداره ،

دغدغه فوتبال و اينترنت و تلويزيون و دوستاشو نداره ، حرص مال دنيا رو نداره

چون مادر هيچي نداره ، هيچي نداره جز

عشق ، محبت و آرزوي خوشبختي بچه هاش .... والسلام

از همه‌ي ما فقيرتر .... ولي .... از همه‌ي ما داراتر

براي سلامتيش ، براي خوشبختيش ، براي آرزوهاش كه آرزويي جز آرزوي ما نيست  ...    صميمانه دعا مي‌كنم

ناگفتنی


این مطلب خصوصی می باشد و دارای پسوورد می باشد
ادامه نوشته

پیام نوروزی

يكي هست ، يكي نيست ... يكي صفر ، يكي بيست ... ... ... يكي نسيه ، يكي نقد ... يكي طلاق ، يكي عقد

يكي باخته ، يكي برده ... يكي زنده ، يكي مرده  ... ... ... يكي اشك ، يكي آه  ... يكي خنده بي گاه

يكي داغ ، يكي سرد ... يكي سرخ ، يكي زرد ...يكي غصه ديروز ... يكي تبريك نوروز

براي تمامي عزيزان و تمامي دوستاني كه نامشان در قلب من محفوظ است

براي عزيزاني كه هميشه به يادشون هستم و براشون دعا ميكنم ... براي عزيزاني كه به نوعي به يادم بودند و برام دعا ميكنند

 آرزوي سلامتي و شادكامي و روزگار خوش دارم

خداوندا !

به خواب عزيزان،آرامش ... به بيداريشان، آسايش ... به زندگيشان، عافيت ... به عشقشان ، ثبات ... به مهرشان، وفا ... به عمرشان، عزت ... به رزقشان، بركت ... به وجودشان، صحت  ...   عطا بفرما

* اميدوارم امسال تان به قلم تدبير آن نقاش بي همتا چنان گردد كه طبيعت به تماشايش بايستد *

دعايتان را اجابت كند آنكه آسماني را ميگرياند تا گلي را بخنداند

* گندم هاي هفت سين به گندمهاي آسياب گفتند : قصه ما گرچه نان نداشت اما پاياني سبز داشت *

پايان سال و شروع نوروزتان سبز باد

نوروز را پاس ميداريم كه بهانه ايست براي نكوداشت آنهايي كه به يادشان هستيم و دوستشان داريم

سيب شود رويتان ... سرخ و سپيد و قشنگ ... سبز شود جانتان ... سبز و بلند و كمند ... سير شود كامتان ... از كرم كردگار ... سكه شود كارتان ... روزيتان برقرار ... ماهي عمرت بود ... پر حركت ، پر تلاش ... غم بشود سنجدي ... رخت ببندد يواش ... پر زحلاوت شود ... چون سمنو زندگي ... غرق سعادت شود ... شيوه اين بندگي

 * اميد آسيابان به وزش باد است كه آسيابش از كار نيفتد ...  قلب ما آسياب و نفسهاي عزيزان همان باد *

نفسهايتان گرم ... روزگارتان خوش ...  نوروزتان مبارك

دستهای تو

عمه

چند روز پیش که پیش عمه ( حدیقه ) رفتم میگفت : قدیما اون موقعی که آقا جعفری ( زنده ) بود صبح روز عید ( فطر ) در خونمون رو میزدند اما حالا ( امسال ) تا شب چشمم به در مونده بود و هیچکی نیومد. میگفت اون موقع مختار اول صبح اینجا بود. این جمله ش خیلی ویران کننده بود.
چه اومدنی چه رفتنی دلش نمیخواست ول کنه . به من میگه برار ( برادر ).  چقدر سر نماز دعا میکرد برای درگذشته ها و درنگذشته ها . خودش دلش خون بود ولی به بقیه هم دلداری میداد.چقدر برامون دعا کرد .... ( شناسنامه ای هشتاد و پنج سال سن داره )
چقدر پیش هم شعار میدیم چقدر پیش هم سبزی پاک میکنیم چقدر با احساس تو مراسم هفت و چهله شرکت میکنیم. چقدر با کلاس صحبت میکنیم. چقدر ناز داریم. من هم مثل همین ها خیلی وقت بود به خاطر مشکلاتی که دارم نتونستم اونجا برم. ولی اینها اصلا بهونه قشنگی نیست برای کسی که لحظه هاش به کندی میگذره و اگه هر روز هم ببینتت بازم میگه کجایی؟ وای بر ما . فقط بلدیم نذر کنیم و قربونی بدیم . وای بر ما . چه اونایی که دم از مسلمونی میزنند چه آدم های دموکرات ما و چه آدم های لامذهب(لاییک) و آدم هایی که دم از مدرنیته میزنند.

شکایت

  • { چرا؟ چي شد كه افتادم به اين روزي كه مي بيني؟  } : صولتي
  • {  چه قده خواب مي بيني مرد ديگه بسه. بيا از عاشقي برگرد ديگه بسه } : بنيامين
  • { اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده    اما بعد ديدم که عشقه آخه اندازش زياده } : مريم

ادامه مطلب دارای پسوورد می باشد!

ادامه نوشته

اولین خاطره تلخ

پنجشنبه صبح بود ( 16 اسفند 1369 ) روزی که تولد برادر بزرگم "حمید" بود. اون قرار بود فرداشب به تهران بیاد. آخه اون به ژاپن رفته بود و سه ماه از هم دور بودیم.

خلاصه اون روز امتحان هندسه داشتم (من دوم دبیرستان بودم و 16 سالگی ام رو به اتمام بود ) هندسه زیاد مشکل نبود. وقتی سر جلسه نشستم دیدیم که سئوالها سخت نیست. خلاصه شروع به جواب دادن اونها کردم. و یکی از امتحانهای آسونی بود که تا حالا داده بودم. بعد از جلسه راه خونه رو پیش گرفتم. خوشحال هم بودم چون فردا تعطیل بود و هم امتحان هندسه رو خوب داده بودم. اومدم که بیام خونه، ماشین خودمون رو دیدم که تو خرابه پارک شده بود چون کوچه رو برای گاز کشی کنده بودند و ماشین تو کوچه نمیرفت. خلاصه وقتی نزدیک ماشین شدم، دیدم بابا و مامان و وحید که یه جفت چکمه تو دستش هست دارند بطرف ماشین میاند. کمی تعجب کردم که الان ساعت 12 ظهر کجا میخواند برند. وقتی نزدیکتر اومدم، دیدم مامان داره گریه میکنه. یه حالی شدم به بابا گفتم چی شده ؟  کجا میرین؟  الان چرا ؟ بابا گفت که از نوسر زنگ زدند و گفتند ننه مریض احواله و گفتند که ما هر دو بریم نوسر.

خلاصه وایستادم تا اونا راه افتادند. ناراحت شدم. از گفتن این حرف بابا متوجه شدم که باید اتفاقی افتاده باشه. چون اونها هر طوری هم که باشه نمیگند که بابا و مامان به اونجا برند. و طرز گفتن بابا هم بیانگر این موضوع بود .بعد یهو به خودم اومدم که این چه فکرهایی که من میکنم خدا کنه که سالم باشند . خدا خدا میکردم که چی شده؟ چی میشه؟ و چی خواهد شد؟

رفتم خونه و کناری نشستم و بعدش هم رفتم پهلوی بخاری و داشتم دفتر هندسه رو ورق میزدم که دیدم کتی خانم اومد تو اطاق و به من گفت : بابا بهت گفت کجا میرند و چی شده.
 گفتم : آره یه چیزایی گفت.
 باز به من گفت: خب چی گفتند.......

ادامه نوشته

مادر بزرگ و بابا بزرگ .....................

۱۹ سال از فوت ننه ( مادر بزرگ )( گوهر خلیلی ) میگذره و ۵ سال از فوت بابابزرگ ( غلامرضاخلیلی ). ۱۶ سالم بود که ننه مرد و ۳۰ ساله که بابا بزرگ مرد. خدا رحمت کنه و بیامرزه هر دوی این عزیزان رو و روحشون شاد. درسهای زیادی از محبت . عشق . علاقه . ایثار . تلاش .... در اون مکتب یاد گرفتم. نمیدونم از کدوم قسمتش بگم و چی بنویسم و ترجیح میدم یه مطلب جداگونه و کامل در موردش بنویسم اگه یاری بشم. به امید خدا.

عکس زیر در روستای نوسر و در جمع صمیمی: ننه با تعدادی از نوه ها ( اون زمان ۱۱ تا نوه بودیم) دور یک کرسی با حال و هوای وصف نشدنی - من عکاس و طراح صحنه این ماجرا بودم 

ادامه نوشته

روجا 40 - گفتگو   ..............................

  • روجا 40 - گفتگو   ...تقدیم به خانواده محترم آذرآباد
  • روجا 8 - روز به یاد ماندنی
ادامه نوشته

حرف دل 3 - عمو رضا

عمو رضا حرف دل این دفعه است.         تقدیم به عمو "رضا جعفری"
ادامه نوشته

حرف دل 2 - اسباب کشی خاطرات

حرف دل 2 - اسباب کشی خاطرات                با بوی مهربونی - با طعم همبستگی - با لحن  افتخار -                                                              با عطر دوست داشتن و با رنگ سپاسگزاری

  •  حدود دو سه ماه پیش بود که زنگ زدند و گفتند برای خونمون مشتری پیدا شده . آخه قرار بود خونمون رو به خاطر انحصار وراثت بفروشیم ....   ( ادامه در ادامه مطلب)
ادامه نوشته

حرف دل 1 - عمو مسعود

حرف دل - یه موضوع جدید باز کردم به نام حرف دل                    " تقدیم به عمو مسعود آزاد"

با خودم گفتم چرا صبر کنیم یکی بمیره بعد راجع به اون صحبت کنیم. البته شاید صحبت کردن راجع به مرده ها راحت تر باشه و راجع به زنده ها یه کم سخت به این دلیل که آدم های مرده دیگه نیستند و فقط خوبی هاشون دیده میشه و آدمهای زنده ممکنه هم بد باشند و هم خوب - با خودم فکر کردم همون قسمت خوب آدم ها که میتونیم ببینیم رو بیان کنیم بدی های هرکس مال خودش خوبیهاش مال همه .....از زنده ها هم بگیم اونایی که یه جورایی دوستشون داریم یا...یا ...(ادامه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته