من گفتم : هیچ چی . همین که حالش خوب نیست. بعد همینطوری که کنار بخاری نشسته بودم و سرم هم پایین بود.  کتی خانم گفت :         بابک ! ، ننه مُرد.

گفت : بابا که داشت میرفت به من اشاره کرد که ننه مرده. اما فعلا حرف نزن. همش تو این فکر بودم که ننه مرد یعنی چی؟ این چه جمله ایه؟ مردن یعنی چی؟ نمیتونستم اینو خوب تجسم کنم.

 یواش یواش داشتم می فهمیدم و فکر میکردم چه ساعتی که بابا و مامان به نوسر برسند. خدایا چی میشه؟ چه عکس العملی از خودشون نشون میدند؟ بالاخره جمعه بعدازظهر بابا و وحید و پسر عمه مامان اومدند . اونها هم تکرار کردند که ننه مُرد.

من هنوز اون احساس رو نداشتم. چون نوسر نرفته بودم، موضوع رو ندیده بودم فقط یه چیزایی می شنویدم. فقط وقتی بابا تعریف میکرد که اونجا چه خبر بود، ناراحت میشدم. اون شب وقتی سر شام بابا داشت اینا رو تعریف میکرد داداش فرشید ناراحت شد. آخه تازه شنیده بود و دست از غذا کشید بعد از گذشتن هفتم ننه ، بابا و مامان به تهران اومدند.

مامان صورتش زخم شده بود و گریه میکرد. من رفتم پایین اساسها رو بیارم. وقتی همه اومدیم بالا ، مامان بلند بلند گریه میکرد و میگفت : دیگه مادر ندارم، دیگه مادر ندارم.
 از شدت گریه سرم درد گرفته بود یه وضعی تو خونمون بود که قابل نگارش نیست .
بعدازظهر عمه و آقا جعفری هم اومدند. گریه های بلند بود که تو گوشم میرفت نمیتونستم اونجا بشینم و رفتم توی اطاق بالا.

خلاصه روز اول عید، قبل از تحویل سال رو به نوسر حرکت کردیم سال تحویل وسط جاده هراز و بعد از سال تحویل به بایجان و بعد به نوسر رسیدیم . نمیدونستم چطوری برم توی محل، خلاصه با برداشتن مقداری ساک و وسایل دیگر راهی خونه بابابزرگ شدم. وقتی جلوی در رسیدم، دیدم دایی حسن روی ایوان با پیرهن سیاه و چشم های بادکرده وایستاده. وقتی وارد شدم می لرزیدم. وقتی پیشش رسیدم سلام و علیک سردی داشتیم. نمیتونستم قدم بردارم و توی اطاق ننه برم.

البته دیگه ننه ای نبود ولی جای خالیش رو نمیتونستم ببینم. گریه ام گرفت و نمیتونستم راه بروم طوری که اصلا نمیخواستم تو اطاق برم. وقتی توی اطاق رفتم دیدم دور تا دور اطاق نشستند هیچکس رو نمیدیدم. یکسره رفتم به بغل بابابزرگ .صدای گریه بود که تا من وارد شدم این گوش رو سوراخ میکرد و به اون گوش نفوذ میکرد. بعد زیر کرسی نشستم و هیچکس رو نمیدیدم. سرم پایین بود و گریه میکردم دیگه هیچی در این مورد نمیتونم بنویسم. چون نوشتن اونها خیلی سخته. الان که الانه و روز دوشنبه 12 فروردین هست هنوز اون ناراحتی تو خونه هست. امروز بابا اینها از شمال اومده بودند و حال و هوای خونمون گرفته است.

این حالت البته از مدت ها پیش یواش یواش حاصل شد و الان هم که این حالت ها رو دیدم ناراحت شدم خودکار و دفتر  رو برداشتم و اومدم توی اطاق بالا و این دو خط خاطره رو نوشتم.    12-01-1370

  • مادر بزرگ ( ننه ) : شادروان مرحومه گوهر خلیلی
  • بابابزرگ : زنده یاد مرحوم غلامرضا خلیلی
  • بابا : زنده یاد شادروان مختار کیا
  • از خدا طلب رحمت و آمرزش برای این عزیزان داریم