رنگ اشكم

ﺭﻧﮓ ﺍﺷﮑﻢ ﺑﯽﺗﻮ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﺳﺮﻓﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﺎﺯﮔﯿﻬﺎ ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﺳﺖ ﭼﺸﻤﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ... ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻋﯿﻨﮑﻢ ﺗﻪ ﺍﺳﺘﮑﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﻫﺮﭼﻪ ﻏﻢ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ... ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﭘﺸﺖ ﭘﻠﮑﻢ ﺑﺎﯾﮕﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﮐﻮﻩ ﻃﺎﻗﺖ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻋﺸﻖ ﺁﺑﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

 ﮔﺎﻩ ﻣﺜﻞ ﺑﯿﮋﻥ ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﺑﻪ ﭼﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ... ﮔﺎﻩ ﺟﺴﻤﺖ ﻣﺜﻞ ﻋﯿﺴﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺟﻨﮕﺴﺖ ﺑﯿﻦ ﻋﻘﻞ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ... ﻧﻘﺶ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﭘﺎﺩﺭﻣﯿﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺧﺸﻦ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ... ﮔﺎﻫﯽ  ﺁﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﻬﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺷﺪﻩ ... ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﯼ ﺷﺎﻋﺮﺕ ﻗﻄﻌﺎ ﺭﻭﺍﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ... ﻣﺮﺩﻧﺶ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﺷﮑﺶ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ  ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

مجنونم

مجنونم و خو کرده به هرگز نرسیدن ... با این همه سخت است دل از چون تو بریدن

از تو فقط آزردن و هي کوزه شکستن ... از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن

دل کفتر ماتم زده ای بود که با عشق ... کارش شده بی واهمه از بام پریدن

چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ، ... سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن

آن گونه دچارت شده یوسُف که خودش هم ... افتاده به عاشـق شدن و جامه دریدن

اعجاز تو مغرورترین ساحره ها را ... وادار نمودست به انگشت گزیدن

تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را ... واداشته ای باد صبا را بــه وزیدن

ای چادر گلدار پریشان شده در باد ... خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن