آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد

🥀

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد

کاسه‌ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر، دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت

از غمت، شهریورِ بیچاره حلق‌آویز شد

مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد

مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی‌تو یک پاییز اَبرم، نم‌نمِ باران کجاست؟

بی‌تو حتی فکر باران هم خیال‌انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد

بوی باران را تنفس کرد و عطرآمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد

✅🅱️

@BKDelneshin دل‌نشین 👈

─•═🌿🌺🌹🌺🌿═•─

BKD-1138

من آدم نخواهم شد

@BKDelneshin
─•═⚜🎁⚜═•─
✅🅱 🥀
BKD-1070

پس از این
با کسی غیر از خودم همدم نخواهم شد
غم خود میخورم غمخوار نامحرم نخواهم شد

به دیوار اتاقم تکیه خواهم کرد در خلوت
ولی هرگز گدای شانه‌ای محکم نخواهم شد

به قدری ضربه از نیرنگ همراهان خود خوردم
که دیگر
همقدم با سایه‌ی خود هم نخواهم شد

نمی‌گویم که زخمی می‌زنم بر هر که زخمم زد
ولی دیگر برای زخم او مرهم نخواهم شد

اگر انسانیت شرطش حراج خویشتن باشد
نمیخواهم چه اصراریست،من آدم نخواهم شد

✅🅱
@BKDelneshin دل‌نشین 👈
─•═🌿🌺🌹🌺🌿═•─
BKD-1070
#مهدی_جووینی

پشیمان

اگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شده‌ام ، پشیمانم

امیدم تویی، نا امیدم مکن، جز تو یاری نکنم

سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالین گذارم

به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم

جز تو گر با کسی همنوا شده‌ام

پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم

.

چرا پشت پا بر جهان نزنم

به دست خود آتش به جان نزنم

بگو با همه بی‌پناهی خود چرا شعله بر آشیان نزنم

عهدی که چشم مست تو بستم

دیوانگی کردم آن را شکستم

خدا داند ، خدا داند

جز تو گر با کسی همنوا شده‌ام

پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم

.

می‌میرم از این پریشانی

دردا که هرگز نمی‌دانی، با من چه کرد این پشیمانی

حال با خدای خود گفتگو دارم

عشق گذشته را آرزو دارم

خدا داند ، خدا داند

امید دل ناامیدم تویی،

جز تو یاری ندارم

سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالین گذارم

به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم

جز تو گر با کسی آشنا شده‌ام

پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم

✅🅱 @BKDelneshin دل‌نشین 👈 ─•═🌿🌺🌹🌺🌿═•─ BKD-1065

پشیمانم شعر : زنده یاد بیژن ترقی

من از عاشق شدن بي بوسه هاي يار ميترسم

من از عاشق شدن بي بوسه هاي يار ميترسم ... من از عشقي که باشد آخرش ديوار ميترسم

 

همين امروز با دل ميکنم عهدي که بعد از اين ... هم از دلدادگانِ کوچه و بازار ميترسم

 

تو هم مانند من يک لحظه عاشق شو تصور کن ... که از بودن درون قلب بي مقدار ميترسم

 

نميدانم کجاي مشق ها را خط خطي کردم ... که تا اين حد از اين شبهاي کور و تار ميترسم

 

تو از شرمي که در چشمان من پيداست ميفهمي ... که حتي از حروف واژه ي ديدار ميترسم

 

به پاکي نگاه عشق دارم اعتماد اما ... هر از گاهي هم از چشم خيانت بار ميترسم

 

نشاني نيست از فرهاد و شيرين،ليلي و مجنون ... من از اين عشق هاي بي کس و بي کار ميترسم

 

صدايت ميکنم شايد طلوع قلب من باشي ... مني که سالها از مردم بيدار ميترسم

 

من از عاشق شدن بي بوسه هاي يار ميترسم ... از عشقي که نگردد روز و شب تکرار ميترسم

شرح پريشاني

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد ... داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد ... گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم ... ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته‌ي ديوانه رويي بوديم ... بسته سلسله‌ي سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت ... سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت ... يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او ... داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس‌كه دادم همه جا شرح دلارايي او ... شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد

ادامه در ادامه مطلب 

 

چيزی بگو ،  اما نگو از مرگ ياد و خاطره

 

ادامه نوشته

شعرهاي برگزيده

باز باران، با ترانه ... ميخورد بر بام خانه ...
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ ... آن دل ديوانه ات کو؟ ... روزهاي کودکي کو؟ ... فصل خوب سادگي کو؟
يادت آيد روز باران ... گردش يک روز ديرين؟ ... پس چه شد ديگر ، کجا رفت؟ ... خاطرات خوب و رنگين
در پس آن کوي بن بست ... در دل تو ، آرزو هست؟
کودک خوشحال ديروز ... غرق در غمهاي امروز ... ياد باران رفته از ياد ... آرزوها رفته بر باد
باز باران ، باز باران ... ميخورد بر بام خانه ... بي ترانه ، بي بهانه ... شايدم گم کرده خانه

به سلامتي اوني که وقتي بوديم باهامون حال کرد ، اگه نبوديم ازمون ياد کرد ! ...اوني که اگه بوديم دعامون کرد ، اگه نبوديم آرزومون کرد ! ...اوني که وقتي بوديم خنديد ، اوني که وقتي نبوديم ناليد !  ...سلامتي اوني که هرچند دلخور بود ولي واسه دلخوشي ما خنديد

بنويسيد به ديوار سکوت ، عشق سرمايه هر انسان است. ...بنشانيد به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شيطان است. ...و بدانيد که فردا دير است. و اگر غصه بيايد امروز، تا هميشه دلتان درگير است. ...پس بسازيد رهي را که کنون ، تا ابد سوي صداقت برود ، ...و بکاريد به هر خانه گلي ، که فقط بوي محبت بدهد

پرواز در هواي خيال تو ديدني ست , حرفي بزن که موج صدايت شنيدني ست
شعر زلال جوشش احساسهاي من , از موج دلنشين کلام تو چيدني است
يک قطره عشق کنج دلم گرفته است , اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدني ست
من در فضاي خلوت تو خيمه ميزنم , طعم صداي خلوت پاکت چشيدني ست

دل به دلم كه ندادي ، پا به پايم كه نيامدي ، دست در دستم كه نذاشتي ، سر به سرم نذار كه قولش را به بيابان داده ام.

رفيق ! اگه بين ما چيز بهم خورده ، فقط استكان بوده ، اون هم به سلامتيت.

عاشق شدم من در زندگاني ... بر جان زد آتش عشق نهاني
جانم از اين عشق بر لب رسيده ... اشک نيازم بر رخ چکيده
يک سو غم او يک سو دل من در تار مويي ... در اين ميانه دل ميکشاند ما را به سويي
زين عشق سوزان بي عقل و هوشم ... ميسوزم از عشق اما خموشم
اي گرمي جان هر جا که بودي بي ما نبودي ... هر جا که رفتي من با تو بودم تنها نبودي

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي‌دريد ... وقتي ابد چشم تورا پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان‌ها مي‌كشيد ... وقتي عطش طعم تورا با اشك‌هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي ... چيزي نمي‌دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن . دنيا همان يك لحظه بود .. آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد ... آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو نه عاشقي و نه دلي ... چيزي نمي‌دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

تو غیر از من چه میجویی؟

برای درک آغوشم ، شروع کن ، یک قدم با تو ... تمام گامهای مانده اش با من
 منم زیبا ... که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید ... ترا در بیکران دنیای تنهایان ... رهایت من نخواهم کرد
.
رها کن غیر من را ، آشتی کن با خدای خود ... تو غیر از من چه میجویی؟ ... تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا ، من خدایی خوب میدانم ... تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن ... که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را . 
.
بجو مارا ، تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته میگویم ، خدایی، عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم ... مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تو را از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟  رها کن آن خدای دور ... آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.
این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. 
.
با زبان بسته ات کاری ندارم ... لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان ... قسم بر اسبهای خسته در میدان ... تو را در بهترین اوقات آوردم ...
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من ... قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو ... تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری

یه تیکه زمین - نامردمی ها

يه تيكه زمين

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد ... ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد

 کسایی که تو این دنیا، حساب ما رو پیچیدن ... یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می‌دن

 عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست ... پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست

 سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه ... یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

 کنار سفره‌ی خالی ، یه دنیا آرزو چیدن ... بفهمن آدمی، یک عمر ، بهت گندم نشون می‌دن

 نذار بازی کنن بازم ، برامون با همین نقشه ... خدا هرگز کسایی رو ، که حق خوردن نمی‌بخشه

 کسایی که به هر راهی ، دارن روزیتو می‌گیرن ... گمونم یادشون رفته ، همه یک روز می‌میرن

 جهان بدجور کوچیکه ، همه درگیر این دردیم ... همه یک روز می‌فهمن ، چه جوری زندگی کردیم

متن ترانه ی محمد اصفهانی


نامردمي

از این همه نامردمی ها ، قلبم داره می میره کم کم ... من از تو میپرسم خدایا ، اینجا زمینه یا جهنم

وقتی برای گریه کردن ، باید از این دنیا جدا شد ... وقتی واسه آزاد بودن ، باید اسیر آدما شد
میگن وقتی میخوای از این همه بد بختی راحت شی ... یا باید بگذری از جون ، یا همرنگ جماعت شی
باید اونی شی که میگن ، باید اونی شی که میخوان
  ... چه رنجی داره تن دادن ، به این قانون بی وجدان
چقد بد میشه وقتی که ، زمین برعکس میچرخه ... یا هر آغاز شیرینی ، همیشه آخرش تلخه
زمین درگیر ابراز یه جور آفتاب و مهتابه ... زمان سرگیجه میگیره ، خدا تو آسمون خوابه
تو دنیایی که هر روزش ، مثه دیروز میمونه ... مصیبت میشه وقتی که ، زمین میچرخه وارونه
ولی ای کاش وقتی که ، زمین میچرخه وارونه ... منو بفرسته چند سالی ، عقب تر برنگردونه
شاید تو این ظلمت خدایا، تو ساحلو از یاد بردی ... گم شد تو دریا کشتی عشق ،
 سکانو دست کی سپردی
اینجا سر هر چهار و پنجش، این خلق درگیر نبردن ... حق با ملائک بود وقتی، با ناامیدی سجده کردن

متن ترانه ی رضا صادقی


پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد  ...  شادمانی ها بعد از غم به من هم می رسد

برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند  ...  از جدایی ، گرچه می ترسم به من هم می رسد

هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم  ...  در خیابان شاخه مریم به من هم می رسد

گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است  ...  از گناه حضرت آدم به من هم می رسد

گرچه از من هیچ کس غیر از وفاداری ندید  ...  بی وفایی های این عالم به من هم می رسد

هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام   ...  نوبت هیزم شکن کم کم به من هم می رسد

1.     به من هم میرسد

2.     من نیستم

3.     جز سایه کسی نیست

4.     بر روی ما خدا خنده می زند

5.     آن دل که بردی باز ده

6.     گل بی اجازه ممنوع

7.     قبول کن

 

ادامه نوشته

شعرهای دست نوشته

 شعرهای دست نوشته

ادامه نوشته

نقش دل انگیز خدا

 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی ... حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی ... «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم ... وین نداند که من از بهر عشق تو زادم

نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم ... «دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه ... مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه

پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه ... « ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت ... عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت ... «عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان ... کس  درین شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان ... «حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

 گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان ... چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان ... «آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم ... همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم ... «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن ... دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن ... «شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان ... که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان ... «کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی» 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند ... دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند ... «پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد ... نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد ... «سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

بكتاش و رابعه

بكتاش و رابعه

از کتاب "الهی نامه"  عطار نیشابوری

الهی نامه عطار با بیش از ۲۰۰ حکایت یکی از شیرین ترین کتابهای ادبی عرفانیست که حاوی داستانهای شیرین ـ زیبا ـ عرفانی و پند آموز است که به نوعی تاثیرگذار در شعرای بزرگ بعد از خود ( مولوی و سعدی و حافظ و حتی شیخ محمود ... ) نیز بوده است که همگی به نوعی در آثارشان از وی به نیکی یاد کرده اند. عطار از بزرگان شعر و عرفان است که کمتر از شعرای مذکور نبوده است.

داستان "بکتاش و رابعه " یکی از آن داستان هاست که در آخر کتاب آمده و داستان "زن صالحه" نیز در اول کتاب از داستان های بسیار زیبای "الهی نامه" است.

ادامه نوشته

برگزیده اشعار مولوی 3  ..........

  • من مست و تو ديوانه ، ما را كه برد خانه
  • دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
  • هله نومید نباشی که تو را یار براند
  • خبری  اگر  شنیدی  ز  جمال  و حسن یارم
ادامه نوشته

برگزیده اشعار پروین اعتصامی 2   .........

  • ۶- دزد و قاضی
  • ۷- شاهد و شمع
  • ۸- در تعزین پدر
  • ۹- بر سنگ مزار خود
ادامه نوشته

برگزیده اشعار پروین اعتصامی

  1. مست و هشیار
  2. طفل یتیم
  3. طوطی و شکر
  4. سفر اشک
  5. اشک یتیم
ادامه نوشته

شاعره فرانسوی - خانم مارسلین دیور

  • امروز صبح می خواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم
  •  اما آنقدر گل به دامن  ریختم که گره دامن تاب نیاورد و گسست
  • گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند
  • و همه در دامن دریا ریختند
  • و همراه امواج رفتند و دیگر باز نگشتند
  • فقط امواج را گلگونه کردند
  • و آتشی در دل دریا انداختند
  • امشب دامن هنوز از آن گلهای بامدادی عطرآگین است
  • اگر میخواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی
  • سر در دامن من بگذار
      1. برگرفته از دیباچه گلستان سعدی ..... در ادامه مطلب
      2. شعری از  رينولد نيكلسون - در وصف شاعر ایرانی سعدی...   در ادامه مطلب
ادامه نوشته

برگزیده اشعار سعدی 1

  1. من بدانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
  2. من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
  3. سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
  4. يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم
  5. مي روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم
  6. تو از هر در كه باز آيي بدين خوبي و زيبايي
ادامه نوشته

برگزیده اشعار هاتف اصفهانی

  1. به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها...

  2. کجایی در شب هجران که زاری‌های من بینی ...
  3. شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب...
  4. از دل رودم یاد تو بیرون نه و هرگز ...
  5. جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا...
ادامه نوشته

اشعار برگزیده

  • خاقانی-آمد نفس صبح
  • طالب آملی-ریاضت کش
ادامه نوشته

بارالها مددی که از تو غافل نشوم

  • بارالها  مددی  که  از  تو   غافل  نشوم            بارالها   مددی  غريب و  سائل نشوم
    کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل               کمکم کن که ورق پاره  باطل نشوم

    با       تو        درويش منم  گذشته از خويش منم
    آن کم از همگان بيش منم  گذشته از خويش منم

    مثل يک  شاخه سنگين پرم  از  بار  نياز           بارالها  چه  کنم  گر به تو مايل نشوم
    دل درويش من  اين ثروت  بی پرده  وفا           آيه     بذل    توام    چگونه  نازل نشوم
    من يکی قطره و تو ساحل دريای وجود        کمتر از هيچم اگر من به  تو   واصل نشوم
    بارالها   حاصل    بودنم   اين  تحفه دل         مددی کن که  سرافکنده ز   حاصل نشوم

برگزیده اشعار ۳

برگزیده اشعار ۳      رهی معیری - خيال انگيز

  • خيال  انگيز  و  جان پرور ، چو  بوي  گل سراپائي
    نداري غير از اين عيبي ، كه مي داني كه زيبائي

    من   از   دلبستگي   هاي   تو با آئينه ، دانستم
    كه  بر ديدار  طاقت  سوز  خود، عاشق تر ازمائي

    بشمع  و  ماه ، حاجت  نيست  بزم عاشقانت را
    تو  شمع  مجلس  افروزي ، تو  ماه مجلس ارائي .............................
ادامه نوشته

باز باران، با ترانه

  • باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان        می خورد بر بام خانه.
  • من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
  • شاد و خرم ، یک دو سه گنجشک پر گو
    باز هر دم ، می پرند،  این سو و آن سو
  • می خورد بر شیشه و در ، مشت و سیلی
    آسمان    امروز     دیگر  ،      نیست نیلی..............................
ادامه نوشته

نامه ای به دوست

  • این  ترانه   بوی  نان   نمی دهد      بوی    حرف    دیگران  نمی دهد
  • سفره ی   دلم   دوباره   باز شد      سفره ای که بوی نان  نمی دهد
  • نامه ای که ساده وصمیمی است    بوی  شعر  و  داستان  نمی دهد
  • ... با  سلام   و  آرزوی  طول  عمر     که  زمانه   این  زمان  نمی دهد ... (ادامه در ادامه مطلب)
ادامه نوشته

دید   مجنون   را   یکی  صحرا نورد

  • دید   مجنون   را   یکی  صحرا نورد             در     میان    بادیه    بنشسته   فرد 
  • گفت:ای مفتون شیدا چیست این             می نویسی نامه سوی کیست این؟ 
  • گفت  شرح حسن لیلی می دهم             خاطر   خود   را   تسلی    می دهم 
  • می نویسم   نامش   اول   وز  قفا             می نگارم   نامه ی   عشق  و    وفا 
  • نیست نامی غیر  او  در دست من             ز آن   بلندی   یافت   قدر  پست من 
  • نا چشیده  جرعه ای   از  جام  او              عشق   بازی   می کنم   با   نام  او  

برگزیده اشعار مولوی 2

برگزیده اشعار مولوی 2

  • ۱۶- خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
  • ۱۵- بشنو این نی چون شکایت می‌کند
  • ۱۴- آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
  • ۱۳- گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
  • ۱۲- یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم
  • ۱۱- بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
  • ۱۰- پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
  • ۰۹- در دل و جان خانه کردی عاقبت
ادامه نوشته

برگزیده اشعار ۲

  • شهریار - اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي
  • شهریار - آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
  •  هاتف اصفهانی - شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب
  • هاتف اصفهانی - به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها
  • خسرو گلسرخی - معلم پای تخته داد می‌زد 
  • فروغی بسطامی - کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
ادامه نوشته

برگزیده اشعار 1

  • ۷ - ایرج میرزا - مادر
  • ۶- بهار - مرغ سحر
  • ۵- رهی معیری - نه دل مفتون دلبندی
  • ۴- جامی - مجنون
  • ۳- معینی کرمانشاهی - عجب صبری خدا دارد
  • ۲- فریدون مشیری - کوچه
  • ۱- احمد شاملو - پریا
ادامه نوشته

اشعار برگزیده مولوی 1

اشعار برگزیده مولوی ۱

 

 

ادامه نوشته

برگزیده اشعار حافظ 1

برگزیده اشعار حافظ ۱

ادامه نوشته

عبید زاکانی

موش و گربه از عبید زاکانی
ادامه نوشته

شعر برگزیده از وحشی بافقی

شعر برگزیده از وحشی بافقی:  شرح پریشانی-گله یار دل آزار
ادامه نوشته