برگزیده اشعار پروین اعتصامی 2 .........
|
برد دزدی را سوی قاضی عسس |
خلق بسیاری روان از پیش و پس |
|
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود |
دزد گفت از مردم آزاری چه سود |
|
گفت، بدکردار را بد کیفر است |
گفت، بد کار از منافق بهتر است |
|
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن |
گفت، هستم همچو قاضی راهزن |
|
گفت، آن زرها که بردستی کجاست |
گفت، در همیان تلبیس شماست |
|
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد |
گفت، میدانیم و میدانی چه شد |
|
گفت، پیش کیست آن روشن نگین |
گفت، بیرون آر دست از آستین |
|
دزدی پنهان و پیدا، کار تست |
مال دزدی، جمله در انبار تست |
|
تو قلم بر حکم داور میبری |
من ز دیوار و تو از در میبری |
|
حد بگردن داری و حد میزنی |
گر یکی باید زدن، صد میزنی |
|
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق |
در ره شرعی تو قطاع الطریق |
|
میبرم من جامهی درویش عور |
تو ربا و رشوه میگیری بزور |
|
دست من بستی برای یک گلیم |
خود گرفتی خانه از دست یتیم |
|
من ربودم موزه و طشت و نمد |
تو سیهدل مدرک و حکم و سند |
|
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد |
دزد عارف، دفتر تحقیق برد |
|
دیدههای عقل، گر بینا شوند |
خود فروشان زودتر رسوا شوند |
|
دزد زر بستند و دزد دین رهید |
شحنه ما را دید و قاضی را ندید |
|
من براه خود ندیدم چاه را |
تو بدیدی، کج نکردی راه را |
|
میزدی خود، پشت پا بر راستی |
راستی از دیگران میخواستی |
|
دیگر ای گندم نمای جو فروش |
با ردای عجب، عیب خود مپوش |
|
شاهدی گفت بشمعی کامشب |
در و دیوار، مزین کردم |
|
دیشب از شوق، نخفتم یکدم |
دوختم جامه و بر تن کردم |
|
دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت |
بستم و باز بگردن کردم |
|
کس ندانست چه سحرآمیزی |
به پرند، از نخ و سوزن کردم |
|
صفحهی کارگه، از سوسن و گل |
بخوشی چون صف گلشن کردم |
|
تو بگرد هنر من نرسی |
زانکه من بذل سر و تن کردم |
|
شمع خندید که بس تیره شدم |
تا ز تاریکیت ایمن کردم |
|
پی پیوند گهرهای تو، بس |
گهر اشک بدامن کردم |
|
گریهها کردم و چون ابر بهار |
خدمت آن گل و سوسن کردم |
|
خوشم از سوختن خویش از آنک |
سوختم، بزم تو روشن کردم |
|
گر چه یک روزن امید نماند |
جلوهها بر درو روزن کردم |
|
تا تو آسودهروی در ره خویش |
خوی با گیتی رهزن کردم |
|
تا فروزنده شود زیب و زرت |
جان ز روی و دل از آهن کردم |
|
خرمن عمر من ار سوخته شد |
حاصل شوق تو، خرمن کردم |
|
کارهائیکه شمردی بر من |
تو نکردی، همه را من کردم |
در تعزیت پدر بزرگوار خود
|
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل |
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من |
|
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند |
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من |
|
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی |
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من |
|
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود |
چو تو را برد، بخندید به نادانی من |
|
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت |
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من |
|
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم |
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من |
|
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی |
بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من |
|
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند |
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من |
|
صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم |
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من |
|
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است |
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من |
|
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری |
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من |
|
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند |
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من |
|
من که قدر گهر پاک تو میدانستم |
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من |
|
من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم |
آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من |
|
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد |
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من |
|
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم |
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من |
|
اینکه خاک سیهش بالین است |
اختر چرخ ادب پروین است |
|
گر چه جز تلخی از ایام ندید |
هر چه خواهی سخنش شیرین است |
|
صاحب آنهمه گفتار امروز |
سائل فاتحه و یاسین است |
|
دوستان به که ز وی یاد کنند |
دل بی دوست دلی غمگین است |
|
خاک در دیده بسی جان فرساست |
سنگ بر سینه بسی سنگین است |
|
بیند این بستر و عبرت گیرد |
هر که را چشم حقیقت بین است |
|
هر که باشی و زهر جا برسی |
آخرین منزل هستی این است |
|
آدمی هر چه توانگر باشد |
چو بدین نقطه رسد مسکین است |
|
اندر آنجا که قضا حمله کند |
چاره تسلیم و ادب تمکین است |
|
زادن و کشتن و پنهان کردن |
دهر را رسم و ره دیرین است |
|
خرم آن کس که در این محنتگاه |
خاطری را سبب تسکین است |