پيام هاي كوتاه 11

من ، پدري و مادري را ستايش مي کنم که ، به فرزند خود به عنوان يک نعمت و مسئوليت نگاه مي کند.

با بدي نمي توان ، بدي را در ديگران از بين برد.

انسان هايي هستند که تا پاي جان مي روند تا به شهرت برسند.

عشق و محبت واقعي بين زن و شوهر ،‌يعني اين که ، من تو را که متفاوت هستي همچنان دوست دارم.

انسان سالم در جستجوي تفاوت است.

هيچ رابطه ي بد زناشويي ، با به دنيا آمدن کودک خوب نمي شود.

ازدواج داروي هيچ دردي نيست ، بخصوص درد تنهايي.

براي تصميم گيري در امر ازدواج گاه يک دقيقه ديدار از هزار دقيقه گفتار از راه دور مفيدتر است.

خودِ خودتان باشيد.

زماني که شما ديگران را بي رحمانه نردبان ترقي خود مي کنيد، در آينده از فرازِآن سقوط خواهيد کرد.

هر کس بهتر است و شايد بايد کارِخوب، درست و مناسبِ خود را بکند، اگر موجب شادي و رضايت ديگران شد چه بهتر ولي اگر نشد بايد همچنان کارِخود را انجام دهد.

قهر، بدترين نوع خشم است که چون موريانه ما را مي خورد.

گاه شوق مطالعه و علم، مکانيزمي براي فرار از زندگي است.

هيچ فرزندي قرار نيست دوستِ پدر و مادرِ خود باشد، برعکس پدرومادر بايد دوستِ فرزندِ خود باشند.

درد و دل را بايد پيش متخصص برد، نه دوست و خويشاوند.

به پدر و مادر و فرزند بايد توجه (بجا) کرد نه نابجا و بي جا.

برخي براي فرار از مسئوليت و انجام وظيفه، همواره به يادآوري و بيان مسائل و مشکلات و درد و رنج هاي گذشته مي پردازند.

با پذيرش وظيفه و مسئوليت، پدر و مادر مي شويم، نه با توليدمثل.

بيشتر افراد با شخصي ازدواج مي کنند که بدترين ويژگي هاي اخلاقي پدر و يا مادرشان را دارد.

پولدار بودن مهم نيست، بايد فقير نبود.

با فشار، ميل به آموختن در کودک به وجود نمي آيد.

ما گاهي صد واحد شادي را فداي يک واحد غم مي کنيم.

هيچ فردي قرار نيست همدرد ديگري باشد،‌بلکه بهتراست اگر مي تواند داروي ديگري باشد.

گاهي دامنه ي انتخاب، بين بد و بدتر است.

گناه مسموم يعني احساس قدرت درحالي که قدرتي نداريم.

انسان هاي تنها، از درون نيز تنها و خالي هستند.

من در صورتي بايد به شما کمک کنم که شما بخواهيد، وگرنه اين کمک نيست، تجاوز به حقوق شماست.

در اثر بيکاري، توجه فرد به رفتار، گفتار و ظاهرِ ديگران جلب مي شود.

هنگامي که نظر ديگران را در مورد ظاهر خود جويا مي شويم، قصد و هدف ما، شنيدن تعريف و ستايش از سوي آنهاست.

در برابر شنيدن نظر غلط ديگران نسبت به خود،‌به جاي درگيرشدن، کور، کر و لال بايد بود.

به بهانه ي بيان حقيقت و يا رک بودن،‌نمي توانيم به حريم و حقوق ديگران تجاوز و يا اظهارنظر و عقيده کرد.

برخي از افراد، گاه وقتي احساس مي کنند که در بالا نيستند، ديگري را به پايين مي کشند که همسطح باشند.

چشمي که مداوم براي دريافت کمک، به ديگران نگاه ميکند، عاقبت کور خواهد شد.

به خود، عشق داشته باشيد.

تمام سياستمداران دنيا گناهکارند ،‌مگر آنکه خلاف آن را ثابت کنند.

هميشه خواستن،‌توانستن نيست.خواستن آفريدن است

متن ترانه - قرص هاي خواب آور

چشام بستست نمیخوابم

چشام بستست ولی فکرم ، یه عمره که نخوابیده ... مرورت می کنم هر بار ، بهم حس جنون میده

نفس میکشم و اشکام ، نشون میدن چقدر خستم ... نمیدونی چرا زنده ام ، نمیدونم چرا هستم

نمیخوام با یه دلشوره ، که افتاده توی جونم ... تو رو از اتفاقی که ،  نیفتاده بترسونم

صبوری میکنم هر بار ، یه حسی تو دلم میگه ... دلت آروم گرفت آخر ، ولی پیش یکی دیگه

از امروز هر شبم گریست ، با یه حس عذاب آور

شب و روزام یکی میشن ، با این قرصای خواب آور

♫♫♫

نگفتی خسته ای از من ، نگفتی که داری میری ... فقط دیدم به جای من ، داری تصمیم می گیری

سپردی من رو دست کی ، به دیوارای این خونه ... من و این قرص خوابی که ، واسم لالایی میخونه

هنوز هرجای این خونه ، واسم خاطره می سازه ... نگاهم سمت چی باشه ، منو یاد تو نندازه

عمه حدیقه

عمه حدیقه هم خداحافظی کرد و رفت.


خبر درگذشت عمه حدیقه ( حاجیه خانم حدیقه کیا ) هر کسی رو متاثر می کرد ، اولین احساس پس از شنیدن این خبر ،  گریه ناخودآگاه و بغض گلوگیر بود و بعدش ، تیکه کلام هاش که توی ذهنم تداعی میشد.

فارغ از سن بالا و وجود بیماری که به هر کس این آمادگی رو میداد ، ولی خبر درگذشت عمه ، هر کسی رو آزار می داد ولی این تاثر و حضور زیبای وابستگان و آشنایان ، انرژی خاصی به خستگی و تالم ما می داد و در ما احساس غرور ایجاد می کرد.

عمه ساعت 5 بعدازظهر روز پنجشنبه 1392/11/03 فوت کرد ، خبرش دست به دست می گشت.

عمه چه خوشبخت بود که از آخر شب تا لحظه بدرقه اش همینجور براش مهمون میومد و زنگ در خونه رو میزدند. البته اونایی که از شهرستان میومدند زودتر میرسیدند : 9 شب 11 شب 2 نیمه شب 4 نیمه شب 6 صبح  و تا 9 صبح ، حتی اتوبوس بهشت زهرا رو هم تا 9/30 نگه داشتیم تا چند نفری دیگه هم برسند.

اونهایی که مهمون نوازی های عمه ( و آقا جعفری ) رو یادگاری داشتند.

وای که عمه چقدر دوست و آشنا داشت و با اینکه گفته بودیم که از شهرستان نیایند و مراسمش رو اونجا برگزار خواهند کرد اما دلهای خیلی ها تاب نداشت و میخواستند مسافر عزیزشون را بدرقه کنند. عمه چقدر باید خوشبخت باشه که دوستدارانش ، بدهی های معوقه اشون رو به یاد دارند و شب و نصفه شب ، با اتوبوس و یا ماشین شخصی ، خودشون رو بهش میرسونند. حتی توی سن و سالی که همه انتظارش رو داشتند و اینکه ما انتظار این بازتاب رو نداشتیم.

عمه پیش از این ، یه سری عزیزان و تکیه گاهاشو از دست داده بود .

 برادر ( مختار کیا 1380 ) ، همسر ( جعفر جعفری 1381 ) و خواهر ( صدیقه کیا 1387 )

ولی بقیه در حد خودشون تلاششون رو می کردند . هر چند تمام لحظه هاشو نمیتونستند پر کنند.

از تنها فرزندش ( رضا جعفری ) گرفته تا زن داداشش ( مامان ) ، تا خواهر زاده و برادرزاده ها ، برادرزاده های همسرش ، خلاصه از نسبت های دور تا نزدیک ، و  همسایه های خوبش

نه جدیدا ً ، بلکه مهمون نوازی و خاطراتی که حتی به سی چهل سال قبل هم بر میگرده و همون آدما با همسر و فرزند و بعضاً با نوه هاشون ، مهر باطلی بر فراموشی محبتش زدند.

"عمه حدیقه" ، "خاله حدیقه" ، "زن عمو" ، "حدیقه خانم" ، "خانم کیا" ، "خانم جعفری" و البته "مادر" اسم های گوناگونی بود که عمه داشت.

مراسم خاکسپاری عمه روز جمعه 1392/11/04 از ساعت 10 صبح در بهشت زهرای تهران ( با حضور 120 نفر ) برگزار شد

( قطعه 252 ردیف 109 شماره 29 ) ( طبقه اول ) ( صدیقه کیا )

( قطعه 252 ردیف 109 شماره 29 ) ( طبقه دوم ) ( حدیقه کیا )

( قطعه 226 ردیف 13 شماره 31 ) ( مختار کیا )

و مراسم ختم آن ، روز یکشنبه 1392/11/06 از ساعت 10 الی 14 ( حدود 250 نفر ) در اسپه تکیه روستای نوسر برگزار شد ... 


و مراسم هفت آن ، روز پنجشنبه 1392/11/10 از ساعت 10 الی 14 ( بصورت شخصي ، حدود 30 نفر ) با حضور در بهشت زهرا و صرف نهار در منزل برگزار شد ...

روحشان شاد

از كليه دوستان كه ابراز همدردي كردند تشكر ميكنم

و همچنين عمو مسعود آزاد كه مثل هميشه حضور فعال داشتند

روح اله اسماعیل پور :

خدا همه در گذشتگان رو رحمت کنه و ما رو عاقبت بخیر

من حدود دو ساعت زود تر رسیدم و رفتم سر خاک . آقای قبر کن تقریبا کارش تموم شده بود. شاید باورش سخت باشه حتی واسه خود من

حدود 20 دقیقه فقط داشتم به سنگ قبر نگاه میکردم و اون لبخند زیبای ننه صدیقه رو نگاه میکردم و تمام خاطرات کودکی تو ذهنم رژه میرفت... درست مثل امشب ،مثل الان .

خدایا چقدر بزرگی به بعضی ها چقدر دارایی میدی ،چقدر مهربونی، با اینکه رفتند ولی هنوز حتی عکسشون،لبخندشون و نگاهشون به آدم انرژی میده و دل آدم رو گرم میکنه .

نور به قبرشون بباره و آرامش ابدی نثارشون باشه . آمین

ادامه نوشته