پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد  ...  شادمانی ها بعد از غم به من هم می رسد

برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند  ...  از جدایی ، گرچه می ترسم به من هم می رسد

هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم  ...  در خیابان شاخه مریم به من هم می رسد

گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است  ...  از گناه حضرت آدم به من هم می رسد

گرچه از من هیچ کس غیر از وفاداری ندید  ...  بی وفایی های این عالم به من هم می رسد

هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام   ...  نوبت هیزم شکن کم کم به من هم می رسد

کتاب پنجره های بی اتاق


صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم ... قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند ... کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

 خواب و بیداری  خدایا باز هم سر می رسد ... نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود ... روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز ... شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 بعد ها اطراف جای شب نشینی های من ... بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم

 بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است ... عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم


شهری است پر از سایه و جز سایه کسی نیست ... جز زاری و اندوه، نشان از هوسی نیست
بشکسته سبو ، ریخته می، میکده بسته است ... مستان همه کوچیده و غیر از عسسی نیست
زان مرغ غزلخوان و پر و بال بهشتیش ... جز بال و پری ریخته کنج قفسی نیست
از آن همه سنبل ، همه سوسن ، همه نرگس ... جز سوخته در باغ و چمن خار و خسی نیست
گفتند و شنیدیم بسی قصه سیمرغ ... درعرصه سیمرغ کنون جز مگسی نیست
اینجا برهوتی است پر از لاشه وکرکس ... فریاد کشم هردم و فریاد رسی نیست
صد چشم به شب بسته و خورشید به بند است ... صدگوش به ره داده و بانگ جرسی نیست
شب تیره و ره بیره و بشکسته پر و بال  ... دانم که از این ورطه، ره پیش و پسی نیست
گویند که بس زود رسد روز رهائی ... ترسم رسد آن روز که دیگر نفسی نیست

.


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، ...  هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش، ... پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود، ... بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب، ... بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع، ... بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش، ... گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

 
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، ... كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یكتای راستی ست، ... زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

 
مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم، ... مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب، ... زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید، ... گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق، ...نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، ... در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ... ثبت است در جریده عالم دوام ما”
"حافظ":اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را"صاءب تبریزی":اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد ... نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
"شهریار":اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد ... نه چون صاءب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را
"محمد عیاد زاده"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ... خوشا بر حال خوشبختش,به دست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم,نه املاک بخارا را ... مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر,ندارد ارزشی اصلا ... که با جراحی صورت,عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی,نه صاءب دست و پا ها را ... فقط می خواستند این ها,بگیرند وقت ماها را....!!!!!!

ای ساقیا ! مستانه رو ، آن یار را آواز ده ... گر او نمی آید ، بگو آن دل که بردی باز ده
افتاده ام در کوی تو ، پیچیده ام بر موی تو ... نازیده ام بر روی تو ، آن دل که بردی باز ده
بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام ... گرچه که من خاک توام ، آن دل که بردی باز ده
ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من ... لعل لبت حلوای من ، آن دل که بردی باز ده
ما را به غم کردی رها ، شرمی نکردی از خدا ... اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده
تا چند خونریزی کنی ، با عاشقان تیزی کنی ... خود قصد تبریزی کنی ، آن دل که بردی باز ده


گفتند گل مگویید ، این حکم پادشاه است ... چشم و چراغ بودن ، روشن ترین گناه است.
حکم شکوفه تکفیر ، حد بنفشه زنجیر ... سهم سپیده تبعید ، جای ستاره چاه است.


این شهر مردگان است ، آواز تازه ممنوع ... لبهای غنچه آزاد ، گل بی اجازه ممنوع
دارالخلافه آباد ، جهل و خرافه آزاد ... بیداد پشت بیداد ، حرف اضافه ممنوع ... گل بی اجازه ممنوع


این سایه باوران را ، ظلمت ز نور بهتر ... در دست کوفه سنگ است ، آئینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی ، سر در تنور بهتر


این شهر بی هیاهو ، دیروز باورت کو ... شور قلندرت کو ، بانگ ابوذرت کو
این کوچه‌ها علی را ، تسلیم چاه کردند ... آیینه را شکستند ، نفرین به ماه کردند
یک سو ستاره زخمی ، یک سو پرنده در گور ... تن‌های مرده بر خاک ، مردان زنده در گور
حاشا از این تباهی ، تا کی شب و سیاهی ... آن روی دیگرت کو


گرگـــها خوب بــدانند در این ایل غریــب ... گر پــدر مـــرد ، تفنگ پدری هسـت هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند ... توی گهواره چوبی ، پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید ، که در قافله مان ... دل دریایی و چشمان تـــری هست هنوز


گفتمش دل میخری ؟ پرسید که چند؟         گفتمش  دل  مال  تو   ، تنها   بخند

خنده ای   کرد  و   دل  از دستم  ربود          تا به خود   باز  امدم   او   رفته   بود


  شـوق پـرکـشیـدن است در سرم ، قـبول کـن ... دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم ،‌  قبول کـن
  ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت ...   جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم ، قبول کـن
  گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را ...   از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم ،‌ قبول کـن
  در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم  ... بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم ،‌ قبول کـن
  قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد ... گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم ،‌ قبول کـن
  گفته‌ای که عشق ما جداست ،‌ شعرمان جدا ... بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم ،‌ قبول کـن
  آب … وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم  ... مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم ،‌ قبول کـن

دل  ز دستش   ، روی خاک افتاده بود         جای  پایش  روی  دل  جا  مانده بود