هوا گرفته بود . باران مي باريد ... كودكي آهسته گفت : خدايا گريه نكن درست ميشه


آري ! من هم خيانت كردم ... آنقدر كه با يادت بودم با خودت نبوده ام !


پاييزي را دوست دارم كه بارانش فقط براي شستن غم هايت باشد.


امتحان آيين نامه داشتم . سرهنگ پرسيد دور زدن كجا ممنوعه ؟ گفتم تو عالم رفاقت ... لبخند زد و گفت پياده شو ... قبولي !


مرداب به رود گفت چه كردي كه زلالي ؟ گفت :‌گذشتم


هوايي ميشم همون روزا كه مي‌بينم هوامو داري


فقط غروب جمعه نيست كه دلگير است


دلت كه گير كسي باشد، دل گير است !!!



گاهي كسي را دوست داريم ، اما او نمي فهمد ... گاهي كسي ما را دوست دارد اما ما نمي فهميم


خلاصه يه مشت نفهم دور هم جمع شديم !!!



خماري نبودنت را ميكشم اما تن به نئشگي با ديگران نميدهم



اي نشسته در خيال من فراموشم نكن ... با فراموشي و تنهايي هم آغوشم مكن


زندگاني ميكنم چون شعله با خود سوختن ....زنده ام با سوز و ساز خويش خاموشم مكن