داستان ضرب المثل " خر ما از کره گی دم نداشت "
داستان ضرب المثل " خر ما از کره گی دم نداشت "
مرد بدهكار در موقعيت بدي گير افتاده بود . بارها راه خود را تغيير داده بود كه با طلبكار رو به رو نشود ، اما اكنون ناخودآگاه خود را در برابر او مي ديد . مرد بدهكار در يك لحظه سريعا تصميم گرفت راهش را عوض كند . او برگشت و به داخل كوچه اي پيچيد . از بخت بدش كوچه بن بست بود . طلبكار هم به سرعت او را تعقيب مي كرد .
در انتهاي كوچه بن بست در خانه اي باز بود . بدهكار وارد خانه شد . طلبكار نيز به دنبال او وارد شد . بدهكار ناگزير پله هاي پشت بام را پيش گرفت و به بالاي بام رفت . ناگهان طلبكار را پشت سر خود ديد !
بله ! چاره اي جز پريدن به داخل كوچه نبود . مرد بدهكار دست و پاي حود را گم كرده ، از روي پشت بام به داخل كوچه پريد . از قضا پيرمردي در پاي ديوار نشسته بود. مرد بدهكار روي او افتاد و پير مرد در جا جان سپرد . فرزند پيرمرد نيز به عنوان " ولي دم " سر به دنبال مرد بدهكار گذاشت .. سر انجام او را گرفتند و عازم خانه قاضي شدند .
در بين راه قاطري را ديدند كه از دست صاحبش گريخته بود . مرد بدهكار به منظور كمك به صاحب قاطر سنگي برداشت و به سوي قاطر پرتاب كرد ، تا قاطر را متوقف كند .
اتفاقا سنگ به چشم قاطر خورد و آن را كور كرد . صاحب قاطر نيز براي گرفتن خسارت به صف شاكيان پيوست ..
قدري كه راه رفتند الاغي را مشاهده كردند ، كه زير بار سنگين افتاده و نمي توانست برخيزد . مرد بدهكار به منظور كمك به صاحب الاغ ، دم آن را گرفت و كشيد ، تا بلكه
> الاغ بتواند برخيزد . اما از بدشانسي آن مرد ، چون بار الاغ خيلي سنگين بود ، الاغ نتوانست بر خيزد و براثر زور زدن زياد آن مرد ، دم الاغ كنده شد !!
صاحب الاغ نيز با مشاهده اين وضع خواهان دريافت خسارت الاغ خود شد . بدهكار بدبخت به او گفت : ما با اين جمع به نزد قاضي مي رويم . تو هم بيا با هم برويم ، تا
ببينيم قاضي چه حكمي مي دهد .
بدهكار ، بستانكار ، فرزند پيرمرد ، صاحب قاطر و صاحب الاغ همه با هم به سوي خانه قاضي روانه شدند .
در محكمه پس از طرح شكايت ها وقتي بدهكار فهميد كه حرفي براي گفتن ندارد و در صورت دادرسي و محاكمه محكوم خواهد شد ، با ايما و اشاره به قاضي شهر هرت فهماند ، كه اگر او را از دست شاكيان برهاند ، رشوه خوبي به او خواهد داد .
قاضي دنياطلب و پولدوست نيز با دريافت پيام ، تصميم گرفت حكم خود را به نفع مرد بدهكار و به زيان شاكيان صادر كند . بنابراين رو به بدهكار كرد و گفت :
اي مرد بدهكار ! در برابر ادعاي بستانكار چه مي گويي ؟
حضرت قاضي ! فعلا كه پولي و مالي ندارم . هر وقت پول داشته باشم ، طلب او را مي پردازم .
سپس رو به مرد بستانكار كرد و گفت : بنابراين فعلا تو برو . هرگاه او پولي به دست بياورد ، به تو خواهد داد .
قاضي سپس از فرزند پيرمرد پرسيد : پدرت در وقت فوت چند سال داشت ؟
جناب قاضي ! هفتاد سال .
بسيار خوب ! اين قاتل پدر شما فعلا سي سال دارد . او را به خانه ببر و تا چهل سال هزينه زندگي او را تامين كن . وقتي سن او به هفتاد سالگي رسيد ، او را به پاي همان ديوار ببر و بنشان و خودت را از بالاي پشت بام به روي او بينداز !!
قاضي آنگاه از صاحب قاطر پرسيد : تو چه مي گويي ؟
قربان ! اين مرد با سنگ يك چشم قاطر مرا كور كرده است . بايد حداقل نصف قيمت يك قاطرسالم را به عنوان خسارت به من بدهد . بسيار خوب ! اين قاطر را ببريد و آن را از وسط به دو نيم كنيد ! آن نصفه سالم را نزد كارشناس قيمت كنيد ، هر چه شد ، ضارب آن را بپردازد !
در اين هنگام صاحب الاغ از جاي برخاست و به سوي در خروجي دادگاه حركت كرد . قاضي به او گفت : كجا مي روي ؟ بمان تا درباره الاغ تو نيز حكمي عادلانه ! صادر كنم !
قربان ! با اين احكامي كه تو صادر كردي ، من مي روم شاهدي بياورم كه گواهي دهد كه : " خر من از كرگي دم نداشت !!! "