ديالوگ هاي خاطره انگيز و ماندگار "مختار" در مختارنامه

ديالوگ هاي ماندگار  ...  قسمت اول "کوشک سفيد"

مختار : الحمدلله . ساقه ساقه گندمزارت به دخترکان دم بخت مي ماند ابوسليم . ببين چه مي لولند و مي رقصند و دلبري مي‌کنند؟ دستت درست. الحق که با اين دسترنج طلا را حقيرکرده اي

مختار: من غربت و تنهايي پدرش علي را ديده ام. وقتي کوفيان با شمشيرهاي آخته به خيمه اش ريختند و قصد جانش را کردند. تو به قدر من عراق عرب را نمي شناسي کيان. معاويه و عمروعاص بر اشتر جهل کوفيان سوارند. آنها بازي را در صفين بردند. عراق ، روزي فتح شد که قرآن هاي مکر عمروعاص بر نيزه رفتند

ديالوگ هاي ماندگار ... قسمت دوم"خروس جنگي"

مختار : من گمان مي کردم معاويه براي اين که دل و دين جنگجويان عراق را بخرد بر پشت اشتران کوزه هاي پر از طلا بار کند اما اين کژدم هاي ارباز از همان جنس لطايف الحيل ورق پاره‌هايي هستند که در صفين به نام قرآن برنيزه شدند.

مختار : عجيب است که خفاش ها روز روشن به ميدان آمده اند. تا جايي که من مي دانم خفاش از نور گريزان است و در تاريکي شب طعمه اش را صيد مي کند.

ديالوگ هاي ماندگار  ... قسمت سوم "نيش عقرب"  

مختار : وقتي بتواني گريه کني يعني هنوز اندک غيرتي برايت باقي مانده. پس مي توانيم مثل دو مرد با هم صحبت کنيم.
مختار : کنايه عجيبي است. مرا به ياد فزت و رب الکعبه علي انداخت. کسي که به عالم ملکوت نظر دارد، عالم ناسوت در نظرش حقير است و ناچيز. حلقه فرشتگان آسماني کجا و حلقه ديوان و ددان کجا؟

ديالوگ هاي ماندگار ... قسمت چهارم"اسير غول"

مختار : خير بانو. به عيش نشستن در مرگ يک انسان ولو دشمن ، هيچ فضيلتي ندارد. دعوت شده بودم تا بر عليه ميراث خوار معاويه ، يزيد عليه اللعنه ، علم قيام برافرازم.

ديالوگ هاي ماندگار  ... قسمت پنجم"نام ها و نامه ها"  

مختار : نه عمره جان سفير حسين در خطر است، قوت ما و قوّت ما در يافتن مسلم است

مختار : حکايت آن بي طرفي سالهاست که مثل خوره جانم را مي خورد .

ديالوگ هاي ماندگار ... قسمت ششم"ما اهل کوفه..."  

مختار : ابن زياد روي جهل و ترس کوفيان حساب کرده او بدون لشکر آمده تا کوفه را به دست خود کوفيان فتح کند به دوستان خوش خيال و ساده لوحمان بگو تو را خدا قيل و قال کوفيان را باور نکنند. اسارت ميثم تمار گواه اين مسئله است که کوفيان همان جماعت تو زرد ديروزيند .

ديالوگ هاي ماندگار ... قسمت هفتم " خر دجاّل"  

ديالوگ هاي ماندگار .... قسمت هشتم "شيران در زنجير"  

 ديالوگ هاي ماندگار ... قسمت نهم "نينوا"  

مختار : آرام باش بن عفيف ، آرام باش، تو تنها گم گشته عالم عشق نيستي ، من هم كه چشم داشتم گم شدم ،من هم تا روزي كه ميثم به درخت نخلش آويخته شد به او و حرفهايش باور نداشتم، روزي كه خبر مرگ مسلم را شنيد آنچنان ولوله اي در زندان به راه انداخت كه پسر مرجانه چاره اي جز كشتنش نداشت .

ديالوگ هاي ماندگار  ... قسمت دهم"خون خدا"  

مختار: پس پسر عمويم بي دليل به زيارت اهل قبورش نيامده، ممنون که يادي از اموات خود کردي، اما اين گور شرافت دارد به تقاضايي که تو از من مي کني.

مختار: حکومت ري در ازاي سر حسين، معامله حقيريست، عمر سعد بايد حکومت سليمان نبي را طلب مي کرد.

جاريه ، تو و شوهرت آرزوي شاه بانويي و پادشاهي ملک ري را به گور مي بريد ، اين وعده پسر پيامبر است

مختار: خوب سير کن کيان ، شباهتي با رستم خيالت دارم؟

مختار: ببار کيان .. ببار .. بر کشته دشت نينوا بايد خون گريست نه اشک .. ببار ... تو چرا از قافله عشق جا ماندي؟

مختار: راه بلدي چون تو که راه را گم کند ، نا بلدان را چه گناه ؟

مختار:  شرط عشق جنون است ما که مانديم ، مجنون نبوديم

 ... ديالوگهاي ماندگار  … قسمت يازدهم "نوشدارو"

مختار: چه فرقي است بين آل زبير و آل امويه وقتي بناست بر يک شيوه حکومت کنند ؟ با اين اوصاف شما و يزيد يک جور فکر مي کنيد ،براي چه با او مخالف هستيد؟

ديالوگهاي ماندگار قسمت دوازدهم"تخت سليمان"

مختار: شما مي توانستيد قدرت مرحوم عمر را به ارث ببريد، ميدان مملکت داري و حکومت اعراب مي توانست جولانگه خليفه زاده باشد که در درايت و ديانت دست کمي ندارد، شما آدم کمي نبوده و نيستيد شيخ! ، همين امروز اراده کنيد مي توانيم ابن زبير را کنار بزنيم.

مختار: حکمت چيست که اغلب رجل سياسي مکه نامشان عبدالله است؟

مختار: ترس از من عبدالشياطيني است که خود را خادم اين خانه مي خوانند.

مختار: رمي جمره من امروز رمي يزيد است رفيق.

مختار: همين بساطي که به راه انداخته ايد. اين جا يمن است يا مکه؟ شما عبدالله زبير هستيد يا سليمان نبي، اين تخت طعنه به تخت سليمان مي زند ، نکند قصد ادعاي نبوت داريد؟

مختار: خليفه الله بودن اين همه معجزه نمي خواهد.

مختار: تا جايي که من مي دانم دين ما دين اعتدال است و سادگي ، بهترين نمونه اش هم کعبه.

مختار: در طائف، کنار خوب ترين مادر دنيا، دومه الحسنا، توفيق اجباري شد که بعد از سال ها دوري، مدتي در جوار مادر زندگي کنم، فقط حضور شما در طائف رنج تبعيد را در من هموار کرده. خدا سايه ات را از سر فرزند نامرامت کم نکند.

مختار: من به اتکاي همان ميراث گرانبها آبروها کسب کرده ام، اما اينک فرزند فرزند نحس زبير با تزوير شمشيرم را از کار انداخته، مادر من با هزار اميد و آرزو راهي حجاز نشدم تا در حضار نامرئي چشم و گوش زبيريان اسير باشم.

مختار: چگونه مادر؟ او خون حسين را بهاي حکومت خود کرده، به اهل حجاز دروغ بزرگش را راست مي پندارد، چطور رسوايش کنم؟
مختار: مادر من يقين دارم آل زبير قدرت بگيرد، خون حسين را رها مي کند، و قاتلين پسر پيامبر را مي بخشد، حکومت عراق را شرط بيعت کردم تا بتوانم قاتلين حسين را تعقيب کنم.

ديالوگهاي ماندگار … قسمت سيزدهم" کعبه مطلا"

مختار : کعبه و مکه نه براي به قول خودت يزيد شاه قداستي دارد، نه براي لشگريان جرارش. من هم اوايل گمان مي کردم که شاميان جرأت تعرض به کعبه را نداشته باشند اما وقتي شنيدم بر سر مدينة النبي چه آورده اند باورم شد آن لشگريان شياطين حتي از ويران کردن کعبه ابايي ندارند. ماندن ما در مکه يعني قرباني کردن لشگريانمان.

... ديالوگهاي ماندگار  … قسمت چهاردهم"کعبه در آتش"

مختار : گمان مي کنم متارکه موقت نبرد يک حيلت جنگي باشد،  آنچه مسلم است ابن نمير زين پس تن به نبرد نفر به نفر نخواهد داد. يحتمل در تدارک حمله همه جانبه و غافلگير کننده باشد، بايد خيلي مراقب باشيم.

خيال مختار ... پس از يزيد شاه، عبيدالله دومين متهم طومار است. ابن زياد مشهور به ابن مرجانه ، شقي ترين اشقيا،  دشمن خوني اوليا و اوصيا و هفتاد و دو تن شهداي دشت نينوا،  اهل دروغ و ريا و معترض به فرمان خدا، سر از بدنش جدا و پيکرش به دار آويخته خواهد شد.

ديالوگهاي ماندگار … قسمت پانزدهم" اصحاب الفيل "

 خيال مختار ... مختار مي سوزد تا تشنه شود، مختار مي سوزد تا بر انگيخته شود، مختار مي سوزد تا پاک شود .

ديالوگهاي ماندگار … قسمت شانزدهم " نعل وارو "

مختار: من يک جنگجويم نه سياستمدار ، کوفه همانطور که خود فرموديد محتاج اميري است کاردان و سياس تا بتواند با ظرافت و زيرکي کوفيان را همدلي کند من خود واقفم چنين هنري ندارم .

مختار: آن شرط صرفاً محکي بود براي سنجش عيار خودم ميخواستم بدانم در نظر شما مختار چقدر مي ارزد همين ، تخت امارت من زين اسبم است و منتشاام شمشير، من به رزم جامه خو کرده ام زبانم ، زبان قاطع و گزنده يک مرد جنگي است حکومت کردن ، زباني نرم و ملون و ملايم ميخواهد درسي است که در محضر خودتان آموخته ام.

مختار : ابن زبير پس از سازش با ابن نمير سراغ هاشميان خواهد آمد ، به همراه پيشوايمان امام سجاد جلاي وطن کنيد از حجاز بيرون شويد

مختار : حق داريد به شنيدن نام کوفه برآشفته شويد سرورم ،کوفه در حق علي و اولادش کم جفا نکرده، آنروز که کوفيان مصمم به نوشتن دعوتنامه اي براي سرور شهيدم حسين شدند من مخالف بودم زيرا اعتقاد داشتم کوفيان هنوز بالغ نشدند تا قدر علي و اولادش را بدانند اما چه کنم حريف امثال سليمان صرد خزائي نشدم و شد آنچه نبايد ميشد اما امروز اوضاع کوفه دگرگون است ، از برکات خون حسين يکي اين بود که کوفيان به خود بيايند واز خوابي سي ساله برخيزند .

مختار : به حقير فرصت دهيد تا ننگ از دامان کوفه پاک کنم .

مختار : مي خواهم علم قيام بر افرازم ، مي خواهم قاتلين امام شهيدم را به مسلخ قصاص بکشانم .

مختار : اجازه و حکم مي خواهم .

مختار : اين يعني رضايت ، اين يعني رضايت به انتقام ، يعني رضايت به قيا م .

ديالوگهاي ماندگار … قسمت هفدهم " ميهمان ملکوت "

مختار :  بيا رفيق امشب را مهمان دلهميم ، خودش نيست اما اين بيشه پر از ياد آن شيرزن است .

مختار :  شيطان خود تويي بيچاره ـ شيطان خود تويي.

بايد از هم جدا شويم رفيق تو برو من اينجا مي مانم بايد اينقدر بمانم تا خدا بر من رحم کند ، برو . من به اين تنهايي محتاجم کمکم کن ، برو ... سه سال در جوار خانه خدا بودم اما هنوز شيطان در من نفس مي کشد. خدا با من قهر کرده من را به حال خودم رها کرده ، برو . چرا نمي فهمي حيوان تو تا به حال به يک شيطان سواري ميدادي ، چرا ايستادي ؟ برو .

مختار :  خاصيت شکارچي است بانو ، شکار غافلگير نشود که شکار نمي شود.

مختار : يا لثارات الحسين ، اين شعار انسان هاي آزاده است چه عرب چه عجم ، بحث برتري قوم و نژاد، حتي اگر به شوخي، مال اشرافيت عرب و عجم است نه پيروان خاکي و مخلص علي (ع) ،حيف از شماست که روح پاکتان را آلوده به انفاس شيطاني کنيد عرب و عجم هر دو مخلوق يک خدايند و برادرند و برابر ، برتري به ديانت است.

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت هجدهم " غلاف شکسته " ...

مختار: من به پرسشي بي پاسخ رسيده ام عبيده، چطور ميشود عشق حسين را در دلي جاي داد که آلوده به شراب است؟

مختار: حساب غلطي نکردي اسماعيل. لطف خدا نبود در آتش کينه توزي آل زبير مي سوختم.

مختار: اسماعيل من با اين بيعت خود را بدنام عده اي از شيعيان کردم تا نحوست اين فرزند نحس را به کساني ثابت کنم که دل به او سپرده اند فراموش نکن هنوز در کوفه عده زيادي طرفدار اين فرزند نحس اند.

مختار : عبدالرحمن ،‌ آل زبير در طعامي که به محبان علي ميدهد به جاي نمک ،‌ هلاهل ميريزند شيعه اي که بر سفره زبيريان بنشيند نمک گير نميشود ، ميميرد.

مختار: صائب، معجزه من نبود که غول شامي را به زمين دوخت ،عشق علي به بازوانم قدرت داد.

مختار: ممنونم مادر جان رنج سفر يک طرف جدا افتادن از رگ و ريشه خانواده يک طرف آن هم با اين کهولت سن جفاي آل زبير به شما لطفي شد در حق من تا زين پس در سايه مادر زندگي کنم.

... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت نوزدهم " نهضت توابین "                                                         

مختار : يبن مضارب ، بهتر بود سرنوشت همتاي امويت بن حريث را نصب العين خود مي کردي ، اين منصب ها اعتباري ندارند
مختار : اربابت خيلي عجله کرد فکر مي کردم تا فرجام کار توابين صبر کند.

مختار : ثابت جان زندان براي من مثل علم نجوم است براي تو ، من در زندان به خدا نزديکتر مي شوم تو هم سعي کن در غياب من خدا را بيابي.

مختار : در غياب من نميريد دومة ، مختار براي آنچه در دل دارد به نفسهاي تو محتاج است .

... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت بيستم "آخرين بازي "                                                                       

مختار: بيا خيلي احتياط کن زائده ، مراقب نباشي حکم مرگ خودم را به دستت سپردم .

مختار: اين بازي آخر است زائده ، از زندان فرار کنم زبيريان از خروجم خبردار مي شوند عالم و آدم مي فهمند چه در سر دارم دشمنان علي با قتل عام توابين در عين الورده بر اين باورند که خطر شيعه دفع شده، بر اين باور بمانند به نفع همه ما است .
مختار:چشمانم به ظلمات خو کرده تيره و تار ميبينم وگرنه در ديدار اهل معرفت در سلام پيشي ميگرفتم تا ثوابي دو چندان ببرم.

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيست ويکم " دلدل "

مختار : من حجت تمام کردم باشد که خداوند مرا از همکاري شکاکان و بددلان بي نياز سازد .

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيستم و دوم " قيام مختار " ...

مختار : در همه عمرش يک کار خوب کرده باشد همين است ، بگو بر همين عقيده باشد تا بعد

مختار : بله ابراهيم مي دانم اشراف عرب، عجمان را برده و موالي خويش مي دانند يقينا عنادشان با ما به خاطر اين که لشگري از عجمان داريم مضاعف خواهد شد نظر تو چيست ؟

مختار : ما برخاستيم تا دين علي را برپا کنيم ، برخاستيم تا عدالت علي را احيا کنيم ، حقا که از خون و رگ مالکي ابراهيم ، خدا اگر مختار را دوست نمي داشت ابراهيم را کنارش قرار نمي داد.

مختار : بي خبر غيبت مي زند وقتي هم مي آيي مثل دزدا خودت را قايم مي کني ، خب حق بده مشکوک شوم .

مختار : من از تو ديوانه ترم نامردي اگر حدم نزني . يا حدم مي زني يا حلالم مي کني .

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيستم و سوم " قيام مختار "  

مختار: خب جناب حاکم عراقين ، اين هم تخت بخت ، مبارکت باشد ، تکيه که بدهي , خواهي ديد که رويا نيست ، رويا نيست.

مختار : ايراد آن در بي عيبي آن است ، برش داريد و جاي آن کرسي ساده اي بنشانيد.

مختار : جلوه اين تخت خلق و خو را عوض ميکند ابراهيم ، قرار است ما سوار بر تخت باشيم يا تخت سوار ما ؟ سادگي ما در اين قصر وصله اي ناجور نيست , شکوه اين قصر مجلل در برابر سادگي ما وصله ي ناجور است ما چند صباحي بيشتر مهمان اين قصر نيستيم . ابراهيم ! کودک نوپاي حکومتمان که راه رفتن بلد شود جل و پلاسمان را جمع مي کنيم و در بنايي ساده بر کرسي قضاوت مي نشينيم قرار بود حکومتمان رنگ و بوي علي را داشته باشد.

مختار : بار گراني است بر دوشمان، خدا کند شرمنده علي نشويم.

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيستم و چهارم " حکومت قانون "  

مختار : سپاس خدايي را كه پديد آورنده كوهها و درياها و اشجار است و خالق آسمانها و ماه و خورشيد و ستارگان ، خدايي كه شب و روز را مقرر ساخت و پرندگان و چرندگان و چهارپايان و وحوش را به خدمت آدمي درآورد و نعماتش را در دل بذر و خاك و آب نهاد تا بكاريم و بخوريم وشكر او كنيم ، اينها آيات قابل رويت خداوند يگانه اند كه شريك ندارد و خالق عوالم نامرئي است از عالم ملكوت تا عوالم غيب و برزخ و دوزخ و بهشت و هم اوست صاحب يوم الحشر و يوم الحساب و يوم الجزا و سپاس خداي را كه براي هدايت بشر رسولان‍ي فرستاد از آدم ابوالبشر تا پيامبر خاتم و تكلم كرد با آدمي از طريق زبور داوود، تورات موسي، انجيل عيسي و امثالهم و نازل كرد بليغ ترين، فصيح ترين، كاملترين و رساترين كتب آسماني را بر سيد المرسلين حضرت مصطفي صلوات الله عليه تا حجت بر بني بشر تمام كند  و خدا اهل بيت رسول خاتم را جزو اوليا و صلحا و مقربين امت قرار داد تا پس از رحلت ايشان مشعل هدايت شوند و تفسير قران كنند تا امت راه گم نكند و علي ، علي باطن و اسرار قران را از پيامبر اموخت و پس از علي اين ميراث گرانبها به حسنين رسيد كه پيامبر به جز عترت، سنت و قران ميراث‍ي نداشت و وا اسفا كه شياطين گمراه ساختند امت سيد را و حرمت اهل بيتش شكستند و فرزندش به مسلخ كشيدند و سر بريدند و ستم كردند بر زاده زهراي مرضيه و سپاس. و سپاس خداي را كه ما را به انتقام از شياطين و غاصبان و بدكاران بر انگيخت و ما را بر دشمنان خدا و دين و اهل بيت مسلط كرد كه وعده خدا حتمي و قطعي است اي مردم اكنون ما مانده ايم وخيل كشته شدگانمان كه به فرمان خدا گردن نهادند و خونشان را نثار اهل بيت پيامبر كردند و در ملكوت خانه ساختند و حاضر و ناظر بر اعمال ما شدند و منتظرند تا در زمين عدالت جاري كنيم اي مردم ما مانده ايم و دو طايفه گمراه كننده كه محيل اند مزور و دغل و به ناحق تكيه زدند به جايگاه پيامبر و تحت لواي دين به ما زور مي گويند و غارتمان مي كنند ، اي مردم شما اهل هدايت بوديد و اكنون خداوند به دست شما پرچمي افراشته هدايتگر كه اگر آنرا حفظ كنيد رستگاريد. قسم به نون والقلم پرچمي را كه امروز در كوفه برافراشته ايم به زودي تا قله كوه (اصم) در حجاز و تا ميان سرزمينهاي (ذي سلم )در ميان عرب و عجم برافراشته خواهيم كرد قسم به كعبه به خانه امن كه غاصبان و حق كشان و زور گويان را به خاك ذلت و تباهي خواهيم كشاند .

اي مردم ، اي مومنين ، اي بندگان مخلص خدا، اگر مرا امانتدار خود مي دانيد  با من بر اساس قران ، سنت پيامبر و طريقت علي بن ابيطالب و قصاص از قاتلين اهل بيت پيامبر بيعت كنيد ، مرا در احقاق حق مستضعفان و مظلومين ياري كنيد كه خداوند شما را هم در دنيا هم در عقبي سعادتمند كند.

مختار : قرار باشد هركس با فتواي خود شمشير بكشد و اجراي عدالت بكند سنگ روي سنگ بند نميشود اين چه منطقي است كه شما داريد؟

مختار : بن شداد ، من بنا ندارم ثمره قيام شيعه را با تندروي ها و ندانم كاري ها نابود كنم ، شيعه از دست فتواهاي ناسنجيده امثال شما كم غرامت نداده هيچوقت ضرورت هاي زمانه خود را درك نكرديد اگر بگويم خون مسلم ابن عقيل به گردن امثال شماست اغراق نكرده ام، هيچوقت، هيچوقت بر صراط عدالت حركت نكرده ايد، نه در عين الورده، نه در كربلا و نه امروز ، هميشه يا افراط كرده ايد يا تفريط ، اگر خود را شيعه علي مي دانيد و اگر ميخواهيد حكومت ياران علي بعد از سي سال شكست و تلخكامي نتيجه بدهد برويد و با خود و خدايتان خلوت كنيد و در كاري كه در آن جاهليد و علم نداريد دخالت نكنيد و فتواهاي صد من يك غاز ندهيد.

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيست و پنجم "اتّحاد شوم "

مختار : شبث به دوستانت بگو دسيسه نكنن و دست از دشمني با ما بردارند، ما هم قول مي دهيم به طلب ايشان بكوشيم و حقوق ضايع شده ي آنان را احياء كنيم.

مختار : كاش مي توانستم اسرارم را فاش بگويم تا مجبور به تحمل عذاب وجدان نباشم ، بداني امير مختار با مختار چه كرده ؟

مختار : به ايشان بگو نگران نباشند ما از آنهاييم و آنها از ما ، در سياست بعضي مواقع پاسخ كلوخ انداز را اگر با سنگ بدهي پا پس نمي كشد ، پاسخ سنگ را با تيغ تيز مي دهد.

مختار : اگر در جنگ با شاميان شكست بخوريم خيلي دوام نمي آوريم خودت بايد به ميدان بروي ابراهيم با هفت هزارنفر از لشگريان حركت كن و خودت را به نيروهاي خودي برسان و راه را بر پسر مرجانه ببند . من هم سعي مي كنم با بن كامل و كيان مراقب شياطين كوفه باشم .

مختار : چاره اي نيست نتيجه جنگ با بن زياد سرنوشت دولت ما را رقم مي زند پس بايد با همه قوا به ميدان برويم .

مختار : شايد با رفتن تو از كوفه تحريك شوند فقط يادت باشد به هر منزل كه مي رسي يك شب توقف كني و حتما با من مكاتبه كني .

مختار : گمان من بر اين است كه با رفتن ابراهيم مخالفين ما شورش كنند.

مختار : جنگ جمل را كه مرور كني پاسخ چرايت را مي گيري قصه رفاعه شبيه قصه طلحه است و زبير

مختار : آنها را زنداني كنيم به جرم اينكه قصد شورش دارند نه كيان اين رفتار دون شان حكومت عدالت خواه ماست، من براي قصاص قاتلين حسين بهانه اي مي خواستم تا وجهه ي دولتمان نزد خلق الله ضايع نشود .شرع مقدس به گنهكاران فرصت توبه داده ، من مي دانم اين جماعت از ترس تيغ تيز انتقام ما توبه كرده اند پس كاري كنم تا طينت پليدشان آشكار شود ، به خدا قسم اگر دست به شمشير ببرند و قيام كنند روز مرگ و ذلتشان را جلو انداخته اند .

مختار : ما اگر بر حق باشيم خداوند راه گريز از تنگنا ها را نشانمان خواهد داد. بن كامل نيروهاي سست و مشكوك دارالشرطه را به مشاغل حاشيه اي بگمار و براي مقابله با شورشگران از نيروهاي طرفدار قيام جايگزين كن. كيان تو هم نيروهاي ضربتي جديدي از ايرانيان بساز. به ياري خدا روز خواري اشقيا نزديك است .

مختار : مي دانستم شغال ها بيشه را خالي از شير ببينند چنگ و دندان تيز مي كنند

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيست و ششم " شورش "  ...

مختار : من عمرم را حرام هم سخني با سگي چون تو نمي كنم ، سگي كه نفسش نجس است ، گرچه قياسي حيواني چون تو با سگ جفاييست به اين حيوان باوفا ، تو از سگ هم كمتري

مختار : ايها الناس به زودي خواهيد فهميد حق كدام است و باطل كدام ؟ شما فريب حيواناتي را خورده ايد كه اهل بيت پيامبرتان را تكه تكه كرده اند تا فرصت باقيست به خانه هايتان برگرديد و شريك جرم اين اراذل نشويد و خونتان را به هدر ندهيد به خداي محمد سوگند به زودي زود قاتلين اهل بيت پيامبر به عذابي اليم هلاك خواهند شد .

مختار : كار بدي كرده است دلهم  ، تمامي شورشيان اسير شده ولو از قوم و قبيله مختار باشند زنداني مي شوند تا محكمه تكليفشان را روشن كند .

صائب في الفور خودت را به بن شريح برسان و بگو مادامي كه اسيران آزاد كرده را كت بسته تحويل نداده نزد ما نيايد . 

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيست و هفتم " در پوست ميش "  

مختار : سر راست کن خواهر ، به من نگاه کن، سال هاست طمع نگاه خواهرانه ات را نچشيده ام

مختار: فکر مي کردم عمر ابن سعد با کشتن خواهرم مرا داغ دارکند . همين که زنده مانده اي جاي شکرش باقي است .

مختار : خواهرم تقدير را خود ماييم که مي سازيم من همان روزهايي که در تب و تاب عشق به عمر بال بال مي زدي ، ديدم که  پرنده خوشبختي از شانه ات پر کشيد . مخالفت هاي من هم نتوانست بخت سياهت را سپيد کند .

مختار : اگر خواهر تني ام بودي ، اگر از يک مادر بوديم به خدا زمين و زمان را به هم مي ريختم و مانع اين وصلت شوم مي‌شدم . چه کنم که جز رضايت چاره اي نداشتم .هر چه مي کردم حريف حرف و حديث هاي بعدش نمي شدم .

مختار : سالها پيش اهرمن با خنجري نامرئي پاره اي از تنمان را جدا کرد، حال که به لطف خدا حق به حق دار رسيده و پاره تنمان از چنگال گرازي پليد نجات يافته ببريد وبر زخم سالها دوريش مرهم نهيد

مختار: پشنگ جبري که داشتي جرمت را توجيه نمي کند تو قاتل بانوي آزاده هستي به نام ام وهب که نافي ظلم بود و حامي امثال تو .قاتل حضرت حمزه هم زرخريد هند جگرخوار بود. من به استناد حکمي که پيامبر اکرم در مورد قاتل عمويش کرد تو را مي بخشم مشروط برآنکه شمر را تحويل ما دهي

مختار: پاسخ چرايت در پرسشت نهفته ابراهيم. وقتي كاسه‌ي صبر سرداري چون تو لبريز شود يعني دشمن به نفاق بين ما اميدوار است .

مختار: ابراهيم من به قاتلين حسين مجال نفس كشيدن دادم چون مي‌دانستم در ميان برخي عوام‌الناس كوفه ذي‌نفوذند . در پي فرصتي بودم تا طينت پليدشان را آشكار كرده بين مردم بي‌آبرو شوند و حكم مرگشان را به دست خود مهر كنند. در بلواي اخير اين مهم حاصل شد اكنون ادلّه‌ي اين جماعت حتي بين دشمنان ما خريدار ندارد. اما چيزي كه مرا دلواپس مي‌كند زنده بودن حيواناتي امثال شمر است، تا امثال شمر نفس مي‌كشند بيم فتنه است .

مختار : نه ابراهيم. تو بهتر است به مصاف ام‌الفتنه بروي. خدا مي‌داند كه من بيش‌ از هركس شوق جنگ با پسر مرجانه دارم اما چه كنم كه پاسوز اين دولتم و بايد بمانم و به امور مملكت برسم. بيا ، اين حكم جهاد با پسر مرجانه است. فقط مراقب باش ابراهيم. براي مقابله با ام الشيطان شمشير دودم لازم است . شمشيري كه يك دمش ديانت است و يك دمش تدبير.

... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت بيست و هشتم "خاطره آب"  

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت بيست و نهم " بر خاکستر تنور " ...

مختار : درود خدا بر کشنده شمر ، دست مريزاد پهلوان فتح و الفتوحت سجده شکر دارد ، ابو مفلس طومار قاتلين حسين بگشا و نام شمر را خط بزن

مختار : ظاهرا بنا داري همه فتوح قيام را به نام خودت ثبت کني

مختار : مراقب حضرت ابليس هم باش سردار

مختار: زن خولي بودن ننگ است اما جرم نيست.

مختار: اگر امثال خولي ما را متهم نکنند بايد به حقانيت راهمان شک کنيم.
مختار: تا حرمله زنده باشد مختار کاري نکرده.

مختار : مي توانست قسمت تو باشد چون مي خواستي با دست پر نزد امير مختار بيايي قسمتت نشد
مختار : پس حرمله ابليسي است که ايمانمان را نشانه رفته خدا به داد کيان برسد
مختار : خداقوت شهربان شهر هزار دالان هزار فرقه، نبينم سرافکنده باشي
مختار : دشمنت خجل سردار سر راست کن حکمت شکست را که دريابي خواهي ديد طعم تلخش گواراتر از طعم شيرين پيروزي است

 ...  ... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت سي ام "مترسک "  .

مختار: نفرين بر شما. نفرين برشما . به بهانه زن و بچه و فقر و نياز چوب حراج به غيرت و مردانگيتان مي زنيد
مختار : ديو قدرت کم کم چهره فتانه اش را به رخ مي کشد چندي است که من خود شاهد دلبريهاي چپ و راستش هستم روزي که کيان با سر بريده شمر آمد در عمق چشمانش برقي بود که مرا ترساند
مختار: خدا نجاتش دهد ،کيان مستحق آمرزش است
مختار: در مرام حسين صبر بر مصيبت اجر جهاد را دارد كيان مريد حسين است

مختار : كشتن حرمله تكليف ماست و وظيفه تو، اجازه ي چرا؟
مختار : مي روم رزم جامه بپوشم. 

... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت سي و يكم " تيغ طلا "  

مختار : پس اين در غلتان بر گونه بانو اثرات پياز است .

مختار : گاه مزه در بي مزه گي است ، نكند ترك كردن قصر برايت دشوار است ؟

مختار : جواب دندان شكني است .مي توانم بپرسم بانو از چه ناراحتند ؟

مختار : خدا رحمتش كند، زربي نوكر نبود گوهر بود برايمان دايه اي بود دلسوزتر از مادر

مختار : بر عدل حكومت كردن مثل گردن نهادن بر لبه تيز شمشير است لحظه اي غفلت كني شاهرگت پاره مي شود هر چه در كار حكومت جلو مي روم مظلوميت علي برايم ملموس تر مي شود. درك غم و رنج علي جانكاه است عمره ، كمترين اثرش سپيد كردن موي است

مختار : من مختارم كيان، رفيق سالهاي غربت و عزلت ،دلهاي مارا عشق علي به هم گره زده خوش غيرت . درمرام علي ،امير باشي يا اسير ،شاه باشي يا گدا ،شرط برازندگي عشق به اوست . دلتنگت بودم آمدم .

مختار: ناخوش نباشي رفيق نيمه راه ! مختار وكيان چه باشند و چه نباشند راه و مرام علي زنده است. تا كي ميخواهي سياه بپوشي وبه تعزيت بنشيني واز ما دوري كني؟

مختار : تشكيك در حقانيت راه خوب است تا جايي كه به كفر نكشد. اهل بيت تو غريب تر از اهل بيت حسين (ع) بودند ؟ ظلمي كه برتو شد درمقابل ظلمي كه بر مولايمان حسين(ع) رفت كاه است درمقابل كوه . هركس دراين راه مقرب تر باشد از باده بلا بيشتر مي نوشد. به خدا قسم ،درتمام سالهايي كه باظلم و جور جنگيديم اگر يك بار قبطه خورده باشم همين است .كه تو داغ زن و فرزند ديدي و مختار نديد .تو درحال حاضر از همه ما به حسين نزديك تري ..... چطور دلت مي آيد؟ چطور دلت مي آيد راه كج كني بي انصاف.

 ... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت سي و دوم" رستاخيز "  

مختار : ظاهرا برسر تقسيم غنائم جنگ با ابراهيم مرافعه كرده ، ابراهيم به او باج نداده و عذرش راخواسته او هم با افراد عشيره‌اش لشگر را به قصد كوفه ترك كرده

مختار : ابن حر از اوباش و اراذل كوفه بود كه به بركت قيام متحول شد و به ما پيوست در طول قيام هم انصافا خوب مبارزه كرد اگر قيام نتواند امثال او را شيفته خود نگه دارد دوباره به دار و دسته اشرار پيوسته، مي شود موي دماغ دارالشرطه و شهربان، ‌كاش ابراهيم با چند دينار سهم بيشتر دهانش را مي بست .

مختار : يكي‌از سنتهاي حسنه پيامبر به تعبير قران قانوني است به نام مؤلفة القلوبهم يعني اگر مي توانيد با مال و منال قلوب افرادي را متوجه خدا كني مضايقه نكن، الاايالحال اسب سركش لگام گسيخته اي رم كرده، عازم كوفه است پايش به كوفه برسد اخلالگري كرده  سبب شر مي شود ، براي مهارش آماده باش .

ابومفلس به ابراهيم اشتر بنويس راي صواب همان بود كه كرديد بر خصم دين بتازيد و از شماره‌ي ايشان نهراسيد كه پيروزي قطعي با لشگريان خداست .

...  ... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت سي و سوم " دولت مستعجل "  

مختار : راه باز كن شرطه ، بيا جلو همشيره ، بيا .....تف كن به صورتم

مختار : بن كامل الساعه به خانه ابن حر مي روي‌،‌ خانه اش را ويران مي كني اهل بيتش را اسير

مختار : كاري را بكن كه دستور دادم بن كامل، چه توصيه اي‌ داري ؟ مشتي اوباش به خانه هاي مردم مي ريزند ، مي‌كوبند ، غارت مي كنند حيثيت تو و شرطه هايت را مي برند ،‌حكومت را بي عرضه و ناتوان قلمداد مي كنند و تو مي خواهي توصيه كني خشمم را فرو برم و مماشات كنم ، اين همه بيداد نبينم . من امير شرطه ها بودم چوب در استين ابن حر مي كردم و پوست از سرش بر مي داشتم ، ما يا عرضه داريم از جان و مال مردم محافظت كنيم يا نداريم ، نداشته باشيم بهتر است بريم بميريم .

مختار : من فاتحه اين حكومت را خواندم ،‌شما هم بخوانيد .

مختار : تو بيش از همه ما غرامت داده‌اي ‌كيان ،‌حق داري كه باور نكني ،‌اما حقيقت گاه چنان تلخ است كه آرزو مي كني حقيقتي وجود نداشت اين دولت در حال احتضار است فكر كفن و دفنش باشيد .

مختار : نوميدت نمي كنم كيان ، شايد تو و يارانت به معجزه مسيحايي مسلحيد و آمده ايد تا در كالبد مرده اين دولت بدميد و مماتش را به حيات تبديل كنيد بسم الله

 ...  ... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت سي و چهارم " دليران ايران1 "

مختار: فكر مي كنم ابراهيم پاسوز موصل شده .

مختار : ادله اش سست ، نظراتش پر از شبهه و تمردش رندانه است ، بعيد مي دانم از موصل دل بكند .

مختار : گيسوان قدرت پر از چين و شكن هاي فريبنده است، من آموخته ام در كار حكومت بي هراس از خيانت به كسي تكيه نكنم .

مختار : بن كامل، صاحبان قدرت اغلب خودشان به خودشان خنجر مي زنند، از خودم برايت مثال مي زنم تا باورش برايت ناگوار نباشد، ‌اگر روزي شنيدي امير مختار به مختار خيانت كرده ،‌تعجب نكن .

مختار : پس هنوز شيطان را خوب نشناخته اي رفيق، او مرا به لذت قدرت وسوسه نميكند، مي‌داند شيفته عدالتم نقاب عدالتخواهي به چهره زده ،‌ امير مختار را به جان مختار مي اندازد ،‌ به جاي سر بريده ابن زياد ، سر امير مختار را نشانم مي‌دهد .
مختار : انساني كه به خدا نزديك است بين واقعه و خيالش مرزي‌ نيست ، ‌وقتي‌گرفتار كابوسيم به شيطان نزديك شده ايم

 ...  ... ديالوگهاي ماندگار  ... قسمت سي و پنجم " دليران ايران 2"  

مختار: رنگ و رخ روزهاي صفين را پيدا کرده اي کيان، يادت مي آيد چه مسابقه اي داشتيم براي رفتن به ميدان جنگ

مختار : ازتو چه پنهان اين روزها من هم حال پروانه اي را دارم که از پيله رها شده، شوق وافري دارم براي جنگ با فرزند نحس
مختار : مي دانم کيان حق با توست ، ناگزيرم براي مدتي ولو کوتاه در کوفه بمانم براي همين مي خواهم فرمانده سپاه تو باشي
مختار : مرحبا کيان عقلهاي تاريک هميشه مغلوب دلهاي روشنند اين روشندلي ات برکات گوهريست که از عمق درياي درد شکار کرده اي ... مبارکت باشد .....

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت سي و ششم " خرس خاله ها "   

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت سي و هفتم " آتش درنيستان "  

مختار : ما بايد همين امشب عقب نشيني کنيم طوري که حتي نيروهاي خودي تا سپيده دمان پي به نقشه و هدفمان نبرند
امشب که هوا تاريک شد با نيمي از نيروهايمان به قصد کوفه حرکت کن ، به پاهاي اسبانتان نمد ببنديد و بي سر و صدا طي طريق کنيد و تا صبح علي طلوع برانيد تا از منطقه حروراء خارج شويد اگر کسي از روي کنجکاوي پرس و جو کرد مي گويي به قصد شبيخون دشمن حرکت مي کني ، از حروراء که دور شدي مي تواني لشگريانت را توجيه و از کم و کيف نقشه با خبر سازي، به کوفه که رسيدي عمده نيروهايت را بر دروازه اصلي شهر بگمار و انبارهاي قصر را از آذوقه پر کن .

مختار : با کشته شدن شبث حدس مي زنم در اردوي مهلب و مصعب ولوله افتاده باشد ، گمان نمي کنم به عقب نشيني ما فکر کنند ، خاصه که ما امروز فاتح ميدان بوديم مع الوصف يک گردان ضربت معين کردم تا قبل از عزيمت شما به قصد شبيخون زدن راهتان را باز کنند .

مختار : خلوص تو بر من مسجعل است سائب ، اما امروز دشمن از نام مختار بيشتر مي هراسد تا قدرتش ، پس من مي مانم و دشمن را مشغول مي کنم تا تو سالم به کوفه برسي .

مختار : من هيچگاه روي وفاي کوفي جماعت حساب نکرده ام، براي من وفاي عجم ذخيره روزهاي بي وفايي کوفيان بود گرچه غفلت مرحوم بن شميط اژدهايي شد و ذخيره روزهاي سخت قيام را بلعيد اما هنوز نيروهايي نامرئي وجود دارند که به وقت ضرورت به ميدان بيايند و قيام را محافظت کنند ، برو سائب ، با خيال راحت برو سائب

مختار : مرحبا پسر ، فقط فراموش نکن بزرگترين ميراث مختار عشق به علي است .

مختار : ناريه پسران زبير از اولاد ذکور مختار در هراسند ، دستشان به ثابت برسد او را مي کشند .

مختار : ناريه يادت نرود ، تو همسر مردي هستي که شرافت و غيرتش را با هيچ گوهري عوض نمي کند .

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت سي و هشتم " روياي سرخ "  

مختار : گاه لحظاتي هستند که ترس و ترديد و شک با خطابه و موعظه و دم گرم گورشان را گم نمي کنند ... خاطره اي برايتان نقل ميكنم ، خالي از لطف نيست شايد خالي از حكمت هم نباشد ، اول بار كه مصعب را در كعبه ديدم نگاهم در نگاهش گره خورد، در عمق چشمانش ، چنان حب و عطش رياست بود كه گويا آتش است. آتش بود و  زبانه مي كشيد، بعد در همان دم مرغ خيالم به پرواز در آمد، من و مصعب را از كعبه به كوفه آورد ، همين جا ؛ در همين قصر.. آن روز مصعب در درياي خون نينوائيان غرق شد. رويا برايم معمايي شده بود لاينحل زيرا مي دانستم معصب در حادثه كربلا دخيل نبوده. پس چرا معصب ؟! روزي كه فهميدم به قاتلين حسين پناه داد و با ايشان بر عليه ما برخواست رمز رويا را فهميدم سوگند به خدايي كه جانم از اوست تا به امروز همه روياهايمان  درباره قاتلين حسين تحقق يافته، غرق شدن معصب در خون جوشان شهداي كربلا آخرين روياي من است. من به مقاومت خود تا شكست كامل دشمن ادامه خواهم داد، اما بيعتم را از شما بر مي دارم ، هر كس ميخواهد برود نه برايش مانعي هست و نه حرجي.

مختار: به عمره بگو...بگو ترحم دشمن بر اهل بيت مختار معرکه ايست براي فريفتن عوام. بگو زين پس شما آن بانوي اسيريد که آبروي مختار در گروي زبان برنده شماست.

مختار: برادران ،شنيديد که دشمن ما را به توبه و تسليم دعوت نموده و به شرط بيعت،امانمان داده، توبه يعني اعراض از گناه پس بايد بپذيريم که قياممان گناه بوده و تسليم، يعني سجده مخلصانه در پيشگاه حق، پيشگاه خدا، مصعب!!حق!!!خدا!!! ترک جهاد في سبيل الله گناه و سجده بر آستان غاصبين شرک است في الواقع دشمن ما را دعوت به گناه و شرک نموده نه توبه و تسليم، من نظر خودم را عرض ميکنم شما مخيريد به انتخاب، آل اميه و آل زبير هر دو از يک قماشند، بيعت با ايشان حرام و محاربه با ايشان تکليف شرعي ماست.

مختار: سائب، آب ذخيره رو به اتمام است عسل به قدر کافي ذخيره کرده ايم دستور بده عسلها را در چاه آب شور بريزند تا آب شيرين شود

 

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت سي و نهم " غول كشي "  

نامه مختار به ابراهيم اشتر

از مختار ابوعبيد ثقفي به ابراهيم بن مالك اشتر نخعي

وقتي اين نامه را مي‌خواني كه يحتمل ديدار در قيامت ميسر شده ،‌ابراهيم تو هميشه تكيه‌گاه امن براي ‌من و قيام بودي ،‌خدا مي‌داند كه هرگز به تو و نيات و كردارت شك نكردم جز يك بار كه نوشتي‌ ترك موصل اشتباه لشگر خدا در احد است، ‌پنداشتم پاسوز موصل شدي از تو مي‌خواهم مرا به خاطر اين ظن شيطاني حلال كني ، يكي از اهداف قيام كه خون خواهي از امام شهيدمان بود در حروراء محقق شد اينك عقبه قيام و برپايي دولت علوي منوط به همت شماست، ما هرچه مي توانستيم كرديم اميد كه مرضي درگاه احديت واقع شود ... والسلام

مختار : در تقدير مختار و مادرش اين سنت واژگونه است .

مختار : تو مسافر كاروان مادران دلسوخته اي ، مادراني كه معجزه گرند از امثال ام وهب عقب نماني .

مختار : مباد بر مرگ من بي تابي‌كني يا گريبان چاك كني و ناخن بر صورت بكشي، سرم را بر نيزه ديدي‌گردن فراز كن ، سينه ستبر بايست و سروده بخوان ، سروده اي كه در وصف فاتحين مي خوانند .

مختار : ترتيبي مي دهم تا زائده تو و ثابت را به جاي امن برساند .

مختار : دومة جان دشمن با كشتن عمره ثابت كرد به صغير و كبير مختار رحم نخواهد كرد . 

مختار: آن روز که با سياست دشمن را به عقب مي راندم متهم نبودم که کذابم ساحرم خون ريزم متهم نبودم بددينم امروز فقط با ايستادن رو در رو مي توانم تهمت ها را پاک کنم...

ديالوگهاي ماندگار ... قسمت چهلم " پرواز "  

مختار : لا حَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه ؛ دنيا با همه ي عظمت و زيباييش روزي خواهد مرد و خورشيد و ستارگان با همه فروغشان تاريک خواهند شد ، کوه ها با تمام بلندا و غرورشان فرو خواهند ريخت و آبي درياها کدر شده آبشان به جوشش در خواهد آمد و سبزي جنگلها به سرخي خواهد گراييد چونان آهن گداخته در کوره ، در چونان هنگامه اي آدمي مورچه اي را ماند که آب در خانه‌اش افتاده و او آسيمه سر در پي مامني مي دود، مي دود، مي دود و کجاست جنت الماوا ؟ پلي را بين خود و بهشت خدايش مانع مي بيند و اين پل گاه پهن است و گاه باريک ، گاه صاف است و گاه پيچاپيچ، گاه تيز و گاه لغزان ، اعمال ما در اين دنيا کم و کيف ما آن را معين مي کند ؛ براي حکام جور چونان تار مو باريک است و لغزان و لغزان و لغزان .

آن روز تمام اعضاء و جوارح ما بر عدالت يا بي عدالتي ما شهادت خواهند داد و هيچ عملي ، هيچ عملي هولناک تر از بي عدالتي نيست . شما مدتي زمام امور خويش را به مختار ابو عبيد ثقفي سپرديد و خواستيد در ميانتان به عدالت حکومت کند تا آنجا که در توانم بود به طلب حقتان کوشيدم و با آفتهاي عدالت خواهي جنگيدم ، من هرچه که بودم و هرچه که هستم خدايم بهتر مي داند بد خواهان کذابم مي نامند و ستمکاران دنيادوست و قدرت طلبم مي خوانند اويي که مبرا از خطا و گناه است ولي و وصي خداست ، کتمان نمي کنم که در مسير قيام گاه پايم لغزيده و گاه دست و زبانم خطا کرده است گوشهايم گاه نشنيده اند ، چشمهايم گاه نديده اند از خدا مي خواهم که مرا ببخشد و خدا ارحم الراحمين است ؛

امروز مي خواهم به مصاف تزوير بروم که بدترين آفت دين است ، تزوير با لباس ديانت و تقوي به ميدان مي آيد تزوير سکه ايست دورو که بر يک رويش نام خدا و بر روي ديگرش نقش ابليس است عوام خدايش را مي بينند و اهل معرفت ابليسش و چه خون دلها خورد علي از دست اين جماعت سر به سجود آيه خوان و به ظاهرمتدين 

يا ايها الذين امنوا ، امنوا  به شما قول مي دهم چنانچه با همان نيات روزهاي نخستين قيام شمشير بزنيد پيروزيد و بر دشمن مزور غلبه مي کنيد ، در ميان شما هستند کساني که احيانا قصد تسليم دارند من بيعتم را از ايشان بر مي دارم و اتمام حجت مي کنم تزوير به شما امان مي دهد تا مقاومتتان را بشکند پس از غلبه شک نکنيد گردنتان را خواهد شکست . 

ياداوري افکارگذشته ابراهيم

 مختار : من حجت تمام کردم باشد که خداوند مرا از همراهي شکاکان و بددلان بي نياز سازد .

مختار : مالک اشتر نمي ميرد نام او تا قيام قيامت بر تارک شيعه مي درخشد ؛ ما بايد حماسه اي بسازيم تا خودمان بدرخشيم به نيت عباس بن علي (ع) که قمر بني هاشم است و به برکت خاطره اي که از او و مالک برايم تعريف کردي در مهتاب شب چهارده که عباس (ع) در آن کامل رويت مي شود به دشمن يورش مي بريم .

مختار : ما بر خاستيم تا دين علي (ع) را برپا کنيم ، بر خاستيم که عدالت علي را احيا کنيم .

مختار : ما چند صباحي بيشتر مهمان اين قصر نيستيم ابراهيم ، کودک نوپاي حکومتمان که راه رفتن بلد شود جل و پلاسمان را جمع مي کنيم و در بنايي ساده بر کرسي قضاوت مي نشينيم .

مختار : اي مردم ، اي مومنين ، اي بندگان مخلص خدا ، ا گر مرا امانت دار خود مي دانيد با من بر اساس قران ، سنت پيامبر و طريقت علي بن ابيطالب و قصاص از قاتلين اهل بيت پيامبر بيعت کنيد . 

پايان