X
تبلیغات
دلخوشی - متن ترانه های آلبوم آنسوی بیسو از شکیلا

متن ترانه های آلبوم آنسوی بیسو از شکیلا

۲۲۲۲۲     از تو     ۲۲۲۲۲

تندی رگبار از تو
سر پناه یار از تو
قلب بر دیوار از من
شهر بی حصار از تو
گونه ی تبدار از من
بغض چشمه سار از تو

خواب گندم زار از تو

بخشش و ایثار از تو
هق هق بسیار از من
تردی بهار از تو
اسب بی سوار از من
قصه ی فرار از تو

نفس نفس بودن من از تو
شکفتن و گفتن من از تو
مرورم کن خط به خط از نو

بیا ببین در چه حالم از تو
ببین ببین چه زلالم از تو
بیا شعر محال من شو
این ترانه ها از تو
درس و بزم یار از تو
خواب این سفر از من
راه ناکجا از تو

خواب گندم زار از تو

بخشش و ایثار از تو
هق هق بسیار از من
تردی بهار از تو
اسب بی سوار از من
قصه ی فرار از تو

۲۲۲۲۲     رسم زمونه     ۲۲۲۲۲

عجب رسمیه رسم زمونه
قــصــهء بـرگ و بـاد خزونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط

خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدمـــاش کـــجــان خـــدا مــی دونــه

بـوتـه یـاس بابا جون هنوز
گوشه باغچه توی گلدونه

عـطـرش پــیــچیـده تا هـفـتــا خونـه
خـــودش کجـاهـاست خدا می دونـه
مـــی رن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط

خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گـوشــه تـاقــچــه تـوی ایـوونـه

خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط

 

خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

پـرســیـد زیـر لـب یـکـی با حـسـرت
پـرســیـد زیـر لـب یـکـی با حـسـرت
که از ما بعدها چی یادگاری به جا می مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط

خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط

 

خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

۲۲۲۲۲     آنسوی بیسو      ۲۲۲۲۲

من اين ايوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
من اين نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم

گهی گيرد گريبانم گهی دارد پريشانم
من اين خوشروی بدخو را نمی دانم نمی دانم

دگر باره پريشانم دگر باره پريشانم
چنان مستم چنان مستم ره خانه نمی دانم

بيا ساقی بيا ساقی شراب عشق ما را ده
اگر باشد غبار دل به آب ديده بنشانم

چو طفلی گمشدستم من ميان کوی و بازاری
که اين بازار و اين کو را نمی دانم نمی دانم

مرا گويد مرو هر سو تو استادی بيا اين سو
که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم

دگر باره پريشانم دگر باره پريشانم
چنان مستم چنان مستم ره خانه نمی دانم

چو طفلی گمشدستم من ميان کوی و بازاری
که اين بازار و اين کو را نمی دانم نمی دانم

مرا جان طرب پيشه که بی مطرب نيارامد
من اين جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم


برو ای شب ز پيش من مپيچ آن زلف و گيسو را
که جز آن جعد گيسو را نمی دانم نمی دانم

 

۲۲۲۲۲     خشم مکن      ۲۲۲۲۲

رو ترش و گران مکن تا سر خود نهان مکن
بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن

چون سر صید نیستت دام منه میان ره
چون که گلی نمی دهی جلوه به بوستان مکن

خشم کسی کند که او جان و جهان ما بود
خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن

ای آتش آتش نشان این خانه را ویرانه کن
وین عقل من بستان ز من بازم ز سر دیوانه کن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگو یدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که نای من ناله کند برای تو

 

گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

 

۲۲۲۲۲     نور خدا      ۲۲۲۲۲

 

در خرابات مغان نور خدا می بينم
اين عجب بين که چه نوری ز کجا می بينم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بينی و من خانه خدا می بينم

خواهم از زلف بتان نافه گشايی کردن
فکر دور است همانا که خطا می بينم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
اين همه از نظر لطف شما می بينم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چه ها می بينم

دوستان عيب نظربازی حافظ مکنيد
که من او را ز محبان شما می بينم


۲۲۲۲۲     بهار دلکش     ۲۲۲۲۲

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت

 

نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد

اگر که با این دل حزین تو عهد و بستی
عزیز من با رقیب من چرا نشستی؟
چرا عزیزم دل مرا ز کینه خستی؟

صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت

نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد

۲۲۲۲۲     چرخ گردون      ۲۲۲۲۲

زدست ديده و دل هر دو فرياد

که هر چه ديده بيند دل کند ياد

بسازم خنجري نيشش ز پولاد

زنم بر ديده تا دل گردد آزاد



اگر دستم رسد بر چرخ گردون


از او پرسم که اين چون است و ان چون

يکي را داده اي صد ناز و نعمت

يکيرا قرص جو الوده در خون

ماکه افسرده حال و چون ننالم

شکسته پر و بالم چون ننالم

همه گويند مولا دل ناله کم کن

تو آيي در خيالم چون ننالم

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که اين چون است و آن چون

يکي را داده اي صد ناز و نعمت